فوران

ادبی

 

 

بگو به ماه که امشب به من سری بزند

که راه گم کند و نیم شب دری بزند

 

به باد گفته ام از ما گذشت شادی و کاش

گلی به روسری ِ شاد ِ دختری بزند

 

زمین هنوز عزادار ِ روزهای بد  است

کسی کجاست به این خانه زیوری بزند ؟!

 

صبور باش ، ولی گریه کن که دق نکنی

دل ِ تو لک زده در سینه پرپری بزند

 

هواگرفته دل ِ سنگم و خدا نکند

به قلب چلچله یا بال کفتری بزند

 

نشد که جفت شوم با تو و خدا باید

مرا به نیمه ی ابلیس ِ دیگری بند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 خرداد1393ساعت 9:45  توسط مرتضی پارسا  | 

 

با هر کسی کنار میام ... به نوعی ... هر کسی ...
غیر از با دروغگو ... کسی که می پیچونه ...

 

 


کسی به فکر تو و رنج گاه گاه تو نیست
حضور شانه ی هرجائیَم پناه تو نیست

به دست و چشم و لبانت به جنگ من مشتاب
کسی کشنده و کرار در سپاه تو نیست

برای کشتن ِ من دیر شد ، خودم مردم
مرا ببخش که اوضاع ، رو به راه تو نیست

من از لجن متولد شدم نه از گل ِ پاک
زمین ِ گند ، پذیرنده ی گیاه تو نیست

و از تو پاک ترم چون که روح ِ وسوسه ام
به فکر کام روا بودن از گناه تو نیست

من از نشیمن ِ هرگز نگاه می کنم و
زمان برای من از جنس سال و ماه ِ تو نیست

زمان ِ ماضی و مستقبل و مضارع من
به قدر ِ لحظه ی جان سوختن در آه ِ تو نیست

به راه ِ راست نرفتیم و پیچ در پیچیم
گناه ، از من و جاده است ، اشتباه تو نیست

بهار 93

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 خرداد1393ساعت 20:38  توسط مرتضی پارسا  | 

مطالب قدیمی‌تر