فوران

ادبی

 

وقت آن است كه پيراهني از من به تنت ...         

داغي از آن چه ندارد بدنم بر بدنت ...

 

بر لطيف ِ سر و گوش تو نوازش هايي     

كه پس از سلطه ي لب هاي كسي بر دهنت ...

 

باز كن سينه و فرياد بكش آزادي                   

بسته كن چفت در آرام پس از آمدنت

 

جشني از خنده به پا كن كه بگريم تا مرگ     

جشني از سوختن و سوختن و سوختنت

 

كفنم دست و سر و سينه و اندام تو است            

پاره هاي غزلم ، دفتر شعرم ، كفنت

 

دست در دست مني ، مست مني ، دست مكش !  

 مرد ِ تو منتظر معجزه ي زن شدنت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 21:17  توسط مرتضی پارسا  | 

امروز هم گذشت ، ولي روزگار نه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 17:20  توسط مرتضی پارسا  | 

مطالب قدیمی‌تر