پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385
جلسات شعر و نقد ما:
یکشنبه هااز۳ تا ۵ بعدازظهر:شاهین شهر- سالن کتابخانه ی ارشاد
ازمطالب ادبی شما دروبلاگ نیز استفاده خواهیم کرد.
کلیک کنید:
برای تماشای آلبوم عکس اینجا را کلیک کنید
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385
موضوع :دفاع مقدس
زمان سه: شنبه دوم خرداددرست ساعت ۵عصر!
مکان :اصفهان خیابان استانداری خیابان سعدی تالار اجتماعات
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385
دلم
دلم
چقدرباتو وچشم توکارداشت دلم چقدرازدل تو انتظارداشت دلم
چقدرازدل تو لحظه های تنهایی فقط بخاطر یادت بهار داشت دلم
«بهار رفت وتو رفتی وهرچه بود گذشت» ولی هنوزهزار ابرزار داشت دلم
بعید نیست اگرهیچ باورم نکنی که بی قراری دیوانه وار داشت دلم
چقدرصاف شبیه خودت نشان می داد مگرچه تیرگی ای ازغبار دلشت دلم؟
هزار مرتبه پرزدبه سوی سینه ی تو وازنبود تودورش حصار داشت دلم
نشد بباری ومست ازشکوفه ام بکنی پس ازنبودنت ازغصه بار داشت دلم
نبود اگرکه توراعشق خود بپندارد، یقینا ازتو فقط انزجار داشت دلم
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385
سلام دوستان
وبلاگو درحالی به روز می کنم که درسالگرد یکی از روزهای بزرگ ملی مون به سرمی بریم.
سوم خرداد ،فتح خرمشهر.
اونم با هیچی ! وگرفتن کمتر از بیست هزار اسیر !
و.... درحالی که صدام مصاحبه ی قبلیشو نیمه تمام گذاشت وگفت :
مصاحبه ی بعدیمو توی تهران انجام میدم.
اما عرضم چیز دیگه است .
سالگرد رفیقمون ،بچه ی خاکی وصمیمی شعر وشور ، محمد رضاآقاسی
یه ذره خاطره ای رو که باهم داشتیم فراموش نمی کنم.
کسی که مردمو دوباره باشعر آشتی داد.
کسی که به موقه اش شعارای خیلی خوبی داد.
کسی که درد داشت ،چیزی که صدی نود متشاعرای امروز ندارن.
وکسی که صادقانه وبر مبنای حسش می گفن نه بر مبنای موج و مد روز .
خیلی جاش خالیه .همیشه دلم براش تنگ میشه .خدا بیامرزتش .
اینم یه غزل که از توی دل یه غزل – مثنویاش درآوردم:
ای خماران راشرابی سوخته ما عطشناکیم وآبی سوخته
بی تو درچاهیم وآبی آتشین دلوی از دود وطنابی سوخته
دوش دیدم خیمه هایی را به خواب شعله گون درپیچ وتابی سوخته
ازحرارت سوختم آبی کجاست؟ چشم حسرت ماند وخوابی سوخته
خشکسالی می تپد از شش جهت آسمان دارد سحابی سوخته
ذوالجناح آمد ولیکن بی سوار خسته با زین ورکابی سوخته
کاروان بر باد گویی می رود غرق ماتم درنقابی سوخته
می رود تاشام دربهت غروب برسر نی آفتابی سوخته
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385
نظر بهار درمورد شعر خوب
برای فهمیدن شعرِ خوب باید هویت شعر را در تحت تحلیل درآورد .
باید فهمید که شعر نتیجه عواطف و انفعالات و احساسات رقیقه ی یک انسان حساس
متفکری است . پس شعر خوب چیزی است که از احساسات ، عواطف و انفعالات و
از حالات روحیه ی صاحب خود ، از فکر دقیق پر هیجان و لمحه ی گرم تحریک
شده ی یک مغز پر جوش و یک خون پر حرارتی حکایت کند .
باید دانست اشخاصی که فقط از روی علم و ورزش و قدرت حافظه و تتبعات زیاد در
اشعارمتقدمین ومتاخرین طبع شعری یافنه وشعر می گویند شاعر نبوده واشعار آنها
از اروح آنها حکایت نمی کند.
شاعری که درروز عید نوروز یا عید ولادت پادشاه مجبور یا موظف یا محتاج است
که قصیده ای سروده وبه موقع معین با طرز معین وقاعده ی مخصوص برای ممدوح
خود قرائت نماید،اوشاعر نیست.اگر هم باشدقصیده ای را که بدین ترتیب ساخته است
نمی توان مثل یک تابلوی نقاشی ،یک زمزمه ی عاشقانه ،یا یک غزل پر حرارتی تلقی نمود .
شعری که مقصود ماست شعری است که از یک دماغ شاعر خلیق ودریک وقت آزاد
یا وقت تاریکی از بحبوحه ی احساسات وتراکم عواطف وعوارض گوناگون ودریک
حال هیجانی گفته شده باشد.اینچنین شعر یعنی نماینده ی یک روح پر هیجان .
چه می شود که خوب می شود ؟ یا چه می شود که خوب نمی شود؟
نه اینکه خودِ شعر، فی نفسه بلکه چه می شود که شما یکی را خوب ودیگری را
نا خوب نامیده ،از یکی خوشتان آمده واز یکی دیگر خوشتان نمی آید؟
هیچ می دانید که اشعار شعرای ایرانی ،آنهایی که صاحبان آنها بی پول ،محرو،مظلوم
و دربدربوده اند بهتر است از شعرای متمول ومتنعم ؟
مثل فردوسی ومسعود سعد سلمان.
اولی به واسطه ی فقر واخلاق ساده وپاکیزه درحیات روستایی گری وبیچارگی
ودومی به علت حبس وتوقیف پلتیکی که اورا از امارت وریاست درکنج قلعه ی نای ومرنج مدتها مقید نموده بود.
اشعارشان دارای لطافت وپاکیزگی وبه نوعی با انسان صحبت می کنند واز روح شاعر خود حکایت می نمایند.
ولی تغزلهای عنصری ،غزلهای فرخی وانوری ،مدایح حکیم سنایی
ابداًزبان ورنگ ومزه نداشته وفقط علم وقدرت یا بی حرارتی شاعر رابه ما می فهماند وبس.
این سوالات رابرای این کردیم که در موقع تحقیق ،خوبی وبدی شعر چندان محتاج به فکر واستدلال نباشید.
شعر خوب یعنی احساسات موزونی که از دماغ پر هیجان واز روی اخلاق عالی تری برخاسته باشد
.لغت ،اصطلاحات ،حسن ترکیب ،سجع و وزن وقافیه ،صحت وسقم قواعد ومقررات نظمیه ،اینها هیچ کدام درخوبی وبدی شعر نمی توانند حاکم وقاضی واقع شوند .هرچه هیجان واخلاق گوینده درموقع گفتن یک شعر یا ساختن یک غزل ،قوی تر ونجیب تر باشد آن شعر بهتر وخوبتر خولهد بود.
محال است کسی که دارای اخلاق حمیده وصفات پسندیده از قبیل :بی طمعی ،حریت
فکر وعقیده ،رحم وعدالت طبیعی،نخوت واستغنای روحی ،صحت مزاج وصحت
دماغ واثال اینها نباشد بتواند شعری بگوید که همه کس آنرا خوب بداند.
شاعر ملی باید اخلاقش از سایر هموطنانش بهتر باشد تا بتواند آنان راهدایت کندواشعار خودش رادرمحفظه های دماغ واشکاف کتابخانه های آنها باقی وجاودانه نگاه بدارد وشعر خوب باید حاکی ازپسندیده ترین اخلاق ،قوی ترین احساسات ولطیف ترین سلیقه ها باشدتا هرچه این صفات درآن شدید تر وعمومی تر شود آن شعر عمومی تر ودیر پای تر گردد.
شعر خوب آن است که خوب تهییج کرده وخوب فهمیده شود وخوب به حافظه سپرده
شودوخوب ترجمه شود واین نمی شود مگر اینکه درگفتن آن شعر اخلاق ساده ی
عالی ،حس .هیجان شدید وسلیقه ی کافی به کار رفته باشد.
----------------------
این سر
هرچه سبز باشد
بادی از حوالی زبانت
کافی است!
محمد رضا نامدار پور
(هیوا )
ضمناًبرای آشنایی بیشتر با هیوا که یکی از پیوندای همین وبلاگه…
باید بگم که نشونیش اینه:
www.shor shor .blogfa.com
--------------------------------------------------------------
گر راست گفته اند که شیطان فرشته است
چشم تو این نجیب سرا پا فریب را
شیطان سرشته است!
وآن چهره را که مثل کتاب مقدس است
شیطان نوشته است!
هر خنده و نگاه تو آیات این کتاب
مانند آذرخش
گویی ز آسمان
بر من فرود آمده! بی رحم! بی امان!
روزی هزار رکعت
در پیش آن نگاه و تبسم
من در نماز حیرت وحسرت
استاده گیج گم!
دیری ست ای فرشته و شیطان توامان!
ایمان من مرا
از هرچه غیر توست درین دهر کنده است!
خوش در بهشت دوزخیانم فکنده است!
فریدون مشیری
--------------------------------------------
هنوز باور این قصه ممکن است ،آری
که دل به قیمت یک اعتماد بسپاری
هنوز می شود انگار شانه ای بخشید
به یک تفکر ابری به چشم رگباری
هنوز می شود از آن نگاه نافذ خواند
به خاطرات گذشته توجهی داری
ز خط فاصله شاید گرفت فاصله ای
اگر به دل دل پاهات گوش نسپاری
تصادف غزل ولب تصادفی زیباست
اگر زبستن لبهات دست برداری
هنوز میشود اما خود خودت باشی
بشو که بگذری از این فصول نا چاری
چقدر مرد تر از مرد پر غروری تو
مرا که زن ترم از زن به سجده می آری
به قد کشیدن من یک نگاه کافی باش
فقط نگاهی و یک جمله دوستم داری!
****
پشت بام بود و باد بادک
وسقوط خنده های
کودکانه!
****
با باران چشمت
شیشه ی دلم را شستم
وهنوز
خانه تکانی ادامه دارد...
****
با توام بالا بلند سربه زیر!
حس و حال عشق را از من مگیر
یخ شکن می خواهد این تندیس سرد
ای نگاهت داغتر از ظهر تیر
بسکه دنبال تو هر سو می دود
رد چشمم حک شده در هر مسیر
چشم من در زیر پای جاده است
یا تن جاده به پای من اسیر؟
سوره ی عشق آیه ی بارندگی
گاه هم نازل شو بر خاک کویر
مانده ام در انتظار و دیده ام
زود گاهی می شود یک لحظه دیر
نادیاشب انگیز
آشنایی بیشتر: یکی دیگه از پیوندها، وبلاگ از فرودینه تاجور
www.nadjeda.blogspot.com
------------------------------------
بغض
بغض دیگر باگلوی من چه عادت کرده است
بسکه از تقدیر ناچاری حکایت کرده است
من که عاشق نیستم حتما ًکسی این درد را
بیت بیت از چشم خود تامن هدایت کرده است
کاش دستم رابگیرد مثل روز هرگزی
که تمام شعر هایم راروایت کرده است
دستها اما عجب مرموزموجوداتی اند
از کسی صدها مرض درمن سرایت کرده است
سر به زیری مُرد . لب وامی کنم زُل می زنم
اینقدرکار مرا چشم توراحت کرده است
عشق از تو درد از من این وسط معلوم نیست
قلب تو یا چشم من با ما خیانت کرده است
اینکه می بینی چه شعری شد!به ذوق من که نیست
شعرم از حال تو شرح بی نهایت کرده است
من زبانی با تخیل آشنا دارم ولی
هرم تصویرت مرا یکسر حرارت کرده است
بگذریم،انگار یادم رفت مطلب بغض بود
اوکه لبخد توراهم پاک غارت کرده است
کاش روزی نامه ی یک سطری ام را وا کنی:
شاعری درکار تقدیرش دخالت کرده است
مرتضی پارسا
-----------------------------------
اعتماد
اعتمادي نيست بردستانت
شك لبهايت يقين نفسهايم را مي آزارد
درست مثل مسافري كه هميشه كوله بارش بر دوش
دل سپردنش آسان
و دل كندنش نيز عادت است
اعتمادي نيست بر دستانت
سايه سار شانه هايت شبگريه هايم را مرهم نيست
كوچ هر پرنده اي مرا به ياد تنهائي دستانم مي اندازد
كه در انتظار دستانت سرد خواهند گشت .
سینا
---------------------------
سلام!
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه...
عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذریم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل نا ماندگار بی درمان!
نه "ریرا" جان!
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است
اماتو باور نکن!
"سید علی صالحی"
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385
؟
سلام دوستان .قبل از مطالب این دفعه که بامسائل سیاسی اجتماعی شروع می شن
این خاطره ی کوتاهو بخونین:
غزلی روهم که دیشب شروع کرده بودم امروز توی اصفهان تموم کردم.البته خیلی جالب:
روی موتور روشن نشسته بودم. باکلاه کاسک وکاپشن مشکی وشلوار شیش جیب خاکی رنگ.
کنار خیابون درست پشت سر یه پژوآردی که کنار ایستاده بود یه سر نشینم داشت، توقف کامل کرده بودم داشتم آخرین کلماتو بعد کلی زور زدن می نوشتم که یه آقایی ازاون ور خیابون بدو بدو اومد نزدیک وبه علامت سلام وخیلی مخلصیم،یه سری به من تکون داد ویهو فمید که من یکی دیگه ام ،رفت...
من فوری فهمیدم که منو با افسره اشتباه گرفته فک کرده دارم براش قبض می نویسم.حدسم درست بود واون رفت سوار همون آردی شدوبعد ازاینکه خیالش راحت شد باش کاری ندارم رفت.
وحالاپیش از فضاهای دیگه ، فضای سیاسی اجتماعی:
صخره ها
این صخره ها که مشت مرا پرنمی کنند اندوه وخشم راکه تصور نمی کنند
یک تکه کوه سوی تو پرتاب می کنم من سد آهنین تورا آب می کنم
شلیک می شوند بسوی تو دستها این رشته کوهها همه تا دوردستها
شلیک می شوند تمام امید ها زیرشکنجه ها همه ی روسفید ها
شلیک می شوم به توبا انتحار خویش باچند نسل هم وطن داغدار خویش
من ریشه می دوانم وخون می خورد زمین خون من است نقش به دیوار آهنین
غیرازبه خون شعار که خوانا نمی شود رنگ اصل اگر نباشد مانا نمی شود
نارنجکم به جای دلم می طپد بیا قلبم میان آهن وخون می کپد بیا
دشمن بیا که پیش تو آغوش واکنم ازبیت قدس بلکه توراجا به جا کنم
بلکه تورا زمین بدهم قدرهیکلت شاید بکار آید ازآن پس مسلسلت
مادر هنوز مرد تو دنیا نیامده مادربزای! دشمنمان تانیامده
مادربرادرم اگرازمن سوال کرد حرف مرانزن تا بابا نیامده
دستی به روی وموی لطیفش بکش بگو آزادی آمده ولی اینجا نیامده
بوی هلاهل است که درباد می وزد یک نفحه ازنفوس مسیحا نیامده
من تکه تکه می شوم اماذلیل نه این کارها هنوز به ماها نیامده
مادربه روی دختر همسایه مان بخند ازخون من به دست قشنگش حنا ببند
اوهم شبیه ملک سلیمان یتیم بود شبها اجاق خانه ی سردش عقیم بود
مادرکدام سمت مراخاک می کنی ؟ پیراهنت نه قلب مرا چاک می کنی
«پیراهنی که آید ازو بوی یوسف»ات پنهان بکن که خصم نبیند تاسفت
مادرچقدرکوه که ازسنگ باقی است تا اینقدرکه خرد شود جنگ باقی است
مادرهزارمرتبه مادرشوی کم است دشمن برای نسل کشی مان مصمم است
ترجمه ی زیر نویسای عکس:
یک: سربازای اسراییل ،محمود صالح ودوستشودستگیر کردن
دو: اونا تحت نظر بودن
سه:اون ودوستش فرار کردن وسربازا تیر هوایی شلیک کردن
چار:درحالی که بقیه آماده می شدن که اعدامشون کنن،دوتاسرباز لباساشونودرآوردن
پنج:اون الان مرده
شیش:الان اونایه روبات آوردن تا جابه جاش کنن،بعد به مردم بگن اون بابمب خودشوکشته
(عملیات استشهادی کرده)
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385
طوبی
کلیک کنید:
یکشنبه هااز۳ تا ۵ بعدازظهر:شاهین شهر- سالن کتابخانه ی ارشاد
ازمطالب ادبی شما دروبلاگ نیز استفاده خواهیم کرد.
برای تماشای آلبوم عکس اینجا را کلیک کنید
یکشنبه ها از ساعتسه تا پنج عصر درسالن کتابخانه ی مرکزی
اداره ی ارشاد شاهین شهر برگزار میشود.شماهم تشریف بیاورید.
می توانید از نقد اینتر نتی ماهم استفاده کنید ودرصورت تمایل
اثر شما دروبلاگ فوران نگاشته شود.
بر خی ازآخرین کارهای بچه های موسسه:
کله شق
چه بوی غربتی ازایستگاه می آید چه مردخسته ای از گرد راه می آید
از انفرادی سلول غم رها نشده دوباره بوی بد اشتباه می آید
شکسته تر شده اما هنوز هیکل او به میله های کت راه راه می آید
قطار،رفته ویک ربع وقت تصمیم است وبوی خاطره ها گاه گاه می آید
میان ماندن ورفتن چه انتخاب بدی بمان بمان که زن پابه ماه می آید
قطاربعد،چه تاخیر مثبتی دارد که مرد کله شق آخر به راه می آید
چرا که آن نفس نازنین به او گفته که با تلاطم این مرد راه می آید
چقدرکله شق اما چقدرمحروم است چه عاشقی به غم آن نگاه می آید
و زن نیامد ویک آن به مرد القا شد قطاربعد،برای گناه می آید
قطار،متهم قتل غیر عمد شد و دوان دوان زنی ازدور،آه می آید
مرتضی پارسا
-------------
هی!...
ادا درنیاور
بایک کت وکلاه کهنه که آدم نمی شوی
حالاتمام حوصله ام را به من زل زده ای که چه؟
که بگویی چه چشم سفید بود
کلاغ سفید ما...!؟
راضیه اکبری نیا
------------------
قافله سالار یاس ونرگس
وقتی که آمدی
بادستان ملتمسی
که هر دودستت راپر می کنند
شمشیرت راچه می کنی؟
نادیا شب انگیز
------------------
افتاد اگرچه ناگهانی وعجیب ازبرق نگاهی پر از احساس ونجیب
این حادثه ای بود که آمد رخ د داد مانند گره خوردن گندم باسیب
فرزانه موسوی
بن بست
که بود؟ - سبز ورها دردهات بالادست
که آسمان وزمین رابه هم گره می بست
که بود؟ - حادثه ای مثل کوهها بی یار
که بود؟ - خاطره ای مثل نخلها بی دست
که بود؟ - کوله کشکولی از خداسرشار
صدای گمشده ای درنهایتی بن بست
چه کاشت؟ - داغ بزرگی که عاشقانه شکفت
چه داشت؟ - بغض غریبی که که شاعرانه شکست
چه شد؟ - ترنج درشتی درآسمانهاشد
شبی به دفتر نقاشی شفق پیوست
از او چه مانده به جا؟ - خنده ای نشسته به قاب
پلاک آبی یک نام،کوچه ای بن بست
گلدان ترک خورده
من شیشه ی دلتنگی دلهای غمینم
ای کاش که دست تو بکوبد به زمینم
یک روز به فردوسم یک روز به دوزخ
نیمی همه از کفرم ونیمی همه دینم
یک تکه دل خون مراقاب گرفته است
گلدان ترک خورده ی ایوان گلینم
بوی تو شبی یک دم از این کوچه گذشته است
عمری است که شب تا به سحر کوچه نشینم
تاچند دراین کوچه ی بن بست بخوابم؟
یاچشم بچرخانم ودیوار ببینم؟
کی می رسی ازره؟ که به تکرار قدومت
درراه توصد طاقچه آیینه بچینم
هوهو زن وکشکول به دوش از پس دیوار
«درحسرت دیدار توآواره ترینم»
سعید بیابانکی – نه ترنجی نه اناری
قطعه
نشانی ات راگم کردم
ازمادرت
ازمادرت پرسیدم
گفت قطعه ی شصت ودو ، ردیف اول
آمدم
ویادم آمد می گفتی:
قطعه ، همان غزل است
اگر سر نداشته باشد
تو هم
غزل بودی
قطعه قطعه ...
علی زارعان
دور عاشقان
خیز وجامه نیلی کن روزگار ماتم شد دور عاشقان آمد نوبت محرم شد
نبض جاده بیدار از بوی خون خورشید است کوفه رفتن مسلم گوئیا مسلم شد
ماه خون گواه آمد جوش اشک وآه آمد جامه ی سیاه آمد کربلا مجسم شد
پای خون دل واکن دست موج پیدا کن رو به سوی دریا کن ساحلی فراهم شد
هرکه رو به دریا کرد آبروی ساحل شد خنده را زخاطر برد آنکه گریه محرم شد
گریه کن گلاب افشان گل به خاک می افتد باد مهرگان آمد قامت علی خم شد
قاسم وطپیدن ها لاله ودمیدن ها مجتبی وچیدن ها گل دوباره خرم شد
تشنه اضطراب آورد آب می شود عباس گو فرات خیبر شو مرتضی مصمم شد
خادم برادر بود ازره وفاداری زاد راموخر بود مرگ را مقدم شد
نوبت حسین آمد کاورد به میدان رو نه فلک به جوش امد منقلب دوعالم شد
خاک شعله پوش آمدچرخ درخروش آمد آسمان به جوش آمد کشته اسم اعظم شد
بر سر از غم زهراخاک می کند مریم بامصیبت خاتم تازه داغ آدم شد
دشمن حسین افکند اربه چاه یوسف را چاه چشمه ی کوثر گریه آب زمزم شد
گرچه عقده ی دل بود آبروی بیدل بود کز هجوم فرصتها این فغان فراهم شد
یوسف علی میرشکاک – ماه وکتان
تا بگویند
صبر کن زین گروه پست نهاد ای زن باوفا دمار کشم
یا درآغوش مرگ خواهم خفت یا تو راتنگ درکنار کشم
تا بگویند ملتم که : فلان اول از خصم انتقام گرفت
خون دشمن به کام ریخت سپس مست گشت وزدوست کام گرفت
تاکه این کاخهای ظلم وستم اینچنین استوار وپابرجاست
سخن عاشقی وسر مستی از من وتو نگار من بی جاست
آسمانی دیگر
سفر به آسمان
از روی زمین آغاز نمی شود.
از درون شهر ها وآبادی ها،
از درون خانه ها وبستر ها آغاز نمی شود.
از زیر خاک از عمق زمین
بایدبه آسمان پرواز کرد.
آن آسمان،
این سقف کوتاه در زر ورق گرفته ی کودن
که بر سر ما سنگینی می کند ،نیست.
علی شریعتی - دفتر های سبز
-----------------------------
سربازها!
به سمت جلو...
عقب نشینی،
برای اسب ها وفیل ها و وزیران است
تمام مهره ها به عقب برمی گردند
تنها سر بازها...


