جمعه سی ام تیر 1385
شعر های قدیم
سلام مجدد دوستان عزيز.
ببخشيد ... مي دونم خيلي دير كردم... ولي بالاخره مسائل شغليه ودور از خونه بودن ،
تازه غير از دوتا اسباب كشي كمر شكن پشت سرهم، كه نتونستم به اين زوديا
به روز شم.
ديگه ممبعد فقط آخر هفته ها خونه ام ،تا اطلاع ثانوي .
پس برام مطلب بفرستين.
خوب ...
قرار گذاشته بودم كه توي يكي از پستها برم توي كار شعراي قديمي.
ايندفه دارم همين كارو مي كنم .البته زحمتشونو سركار خانم شب انگيز
– از اعضاي فعال موسسه – كشيدن.
سي دي هاي عكسامم هنوز معلوم نيست بعد از اسباب كشي توي كدوم كارتن هستن كه ازشون توي وبلاگ استفاده كنم .
پس اگه كم وكسري داره خودتون ببخشين.
ضمناً بچه ها يه چند وقته كم كاري مي كنن وكار برا وبلاگ نمي دن.
سعي مي كنم توي روزاي آينده با عكسا ومطالب متنوع تري بيام.
فعلاً خيلي دستم بسته است.
اما اصل مطلب :
چون نور كه از مهر جدا هست وجدا نيست
عالم همه آيات خدا هست وخدا نيست
ماپرتوي حقيمونه اوييم، هم اويم
چون نور كه از مهر جدا هست وجدا نيست
هرجا نگري جلوه گه شاهد غيبي است
اورانتوان گفت كجا هست وكجا نيست
درآينه بينيد اگر صورت خود را
آن صورت آيينه شما هست وشما نيست
از جانب ما شكوه وجور ازقبل دوست
گر نيك ببينيم خطاهست وخطا نيست
كو جرات گفتن كه عتاب وكرم او
بر دشمن وبر دوست چرا هست وچرا نيست؟
عبرت ناييني
ooooooooooooooooooooooooooo
گر به سخن درآورم عشق سخن سراي را
بر بر ودوش سر دهي گريه ي هاي هاي را
درس اديب اگر بود زمزمه ي محبتي
جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاي را
نظيري نيشابوري
*************************
واين غزل خوش تصوير:
نه همين مي رمد آن نوگل خندان از من
مي كشد خار در اين بادیه دامان از من
با من آميزش او الفت موج است وكنار
روز شب بامن وپيوسته گريزان از من
قمري سوخته بالم به پناه كه روم؟
تا به كي سر كشي اي سرو خرامان از من؟
به تكلم به تبسم به خموشي به نگاه
مي توان برد به هر شيوه دل آسان از من
نيست پرهيز من اززهد كه خاكم بر سر
ترسم آلوده شود دامن عصيان از من
اشك بيهوده مريز اينهمه از ديده كليم
گرد غم رانتوان شست به طوفان ازمن
كليم كاشاني
****************************************
چه خلاف سر زد ازما كه درسراي بستي ؟
بر ِدشمنان نشستي دل ِدوستان شكستي
سر ِشانه راشكستم به بهانه ي تطاول
كه به حلقه حلقه زلفت نكند دراز دستي
زتو خواهش غرامت نكند تني كه كشتي
زتو آرزوي مرحم نكند دلي كه خستي
كسي از خرابه ي دل نگرفته باج هرگز
تو برآن خراج بستي وبه سلطنت نشستي
به كمال عجز گفتم كه: به لب رسيده جانم
زغرور ناز گفتي كه: مگر هنوز هستي؟
زطواف كعبه بگذر تو كه حق نمي شناسي
به در كنشت منشين تو كه بت نمي پرستي
تو كه ترك سر نگفتي زپي اش چگونه رفتي؟
تو كه نقد جان نداري زغمش چگونه رستي؟
فروغي بسطامي
**************************
آيا تا حالابه اين نكته فكر كردين كه :
همونطوركه يه مرد(انسان) به خاطر عشقهاي خودش
- كه البته آرمانهاي عقيدتيش روهم در بر مي گيره - زنده است
وتلاش مي كنه ،
بايد حتماً تنفر هم توي وجودش باشه داشته باشه تا بشه بهش گفت :
موجود زنده.
من فكر مي كنم اگه كسي توي وجودش خودش ندونه كه مشخصاً از چه كسي يا چه چيزي تنفر داره وبه چه كسي يا چه چيزي عشق مي ورزه ،اگه ندونه ....
شديداً دچار بحران هويته وبه عبارت ديگه ... ول معطله ...
ياد اون بيت خودم،توي غزل سطر پنجم، به خير:
مرد وقتي خنده اي درچهره مي انداخت مي گفت:
هركسي بايد به اندوه خودش پي برده باشد
خوب ... دوباره شعر،
وباز هم زبان امروز:
دلگويه ي 4
تمساح به مساحت صورتش خيس مي شود.
وهر قدر گريه كني
اشكهاي سياهت
سفيد نمي شوند.
تابستان 85
سکانس
سکانس اول ازآنجاکلیدخورد که مَرد
به روی مرده ی یک عشق خم شدو نَگریست
و زیرلب به خودش،کات! و زیرلب شاید
به کارگردان می گفت:این که رسمش نیست
وبرنگشت ببیند که مرده زنده شده است
که عشق زنده شدوگفت:یک ترانه بایست
خورند ِاسلوموشن لحظه ی تلاقی بود:
فقط به چشمه ی عریانی ازطلب نگریست
سکانس بعد،فلش بک،ومست وآوازش:
نصیب مردازآوازعشق،دربه دری است
ومن که محوِکلوزآپِ مرد،یخ زده ام
ومن ... ومن کی ام ای عشق؟ کارگردان کیست؟
تابستان84
نمي شد
مي خواستم لب وا كنم اما نمي شد
اندوه من در ظرف ذهنت جا نمي شد
زيرِ زمين جا بود اما هرچه گشتم
چاكي، شكافي، روزني پيدا نمي شد
من سعي كردم ، دل به دريا دادم اما
طرز نگاهم بيش از اين رسوا نمي شد
مجبور بودم گفتني هاي مگو را
هرگز وگرنه دردلت غوغا نمي شد
شايد اگر آرامتر مي سوخت قلبم
پروانه ات اينقدربي پروا نمي شد
لب وانكردنهاي من ، لب بستن تو
هي لب به لب بوديم وكار ما نمي شد
تو عاقبت حكم صريحت را نوشتي
ايكاش با ويراني ات امضا نمي شد
تابستان85 – مرتضي پارسا
شب پره ...
نور....
اما شيشه. (لاادري)
هميشه گفته ميشه كه تكراركلمه درشعراز زيبايي كار كم مي كنه .
راست هم ميگن .ولي به اين استثناي بي نظير، هم توي تعداد تكرار
وهم توي مضمون عميق توجه كنين:
قطره درياست اگر بادرياست ورنه او قطره ودريا درياست
دوكار نيمايي زيبا از غزلسراي قدرتمند، قيصر امين پور:
چه اسفند ها آه.....
چه اسفند ها دود كرديم
براي تو اي روز ارديبهشتي
كه گفتند اين روزها
مي رسي
از همين راه.
خارها خوار نيستند.
شاخه هاي خشك
چوبه هاي دار نيستند.
ميوه هاي كال كرم خورده نيز
روي دوش شاخه
بار نيستند.
پيش از آنكه برگ هاي زرد را
زير پاي خوش سرزنش كني
خش خشي به گوش مي رسد:
برگهاي بي گناه
بازبان بسته اعتراف مي كنند
خشكي درخت
از كدام ريشه آب مي خورد!
دوشنبه پنجم تیر 1385
شهادت بی بی دوعالم
سكوت
صدای زمزمه ی چیست در صفیر سکوت؟
حلول سرزده ی کیست بر کویر سکوت؟
تمام درد اگر رخ نشان دهد بی شک
شب سیاه مدینه است ناگزیر سکوت
غرور خشم تو در اشک شعله ور می شد
میان برزخ گفتار و زمهریر سکوت
علی نشسته پس از سعی استحاقه ی خویش
به پادشاهی تدبیر بر سریر سکوت
شبی که دست علی بسته بود مولاتی
دل تو سوخته تر بود یا امیر سکوت؟
تابستان 82- دهه اول فاطمیه...... مرتضي پارسا
سلام به همگي. نه خسته.
خوب اين دفه از كجا شروع كنيم؟.....
اين بند، دهمين از تركيب بند عاشورايي و معروف عليرضا قزوه است .
اسم تركيب بند با كروان نيزه است واز كاراي موثر ادبيات مذهبي معاصره .
حتماً گيرش بياريد وبخونيدش .
درقالب يه كتاب هم به همين نام با مقدمه ي علي معلم
وموخره ي عبد الجبار كاكايي چاپ شده :
باران ِمي گرفته به ساغر چه حاجت است؟
ديگر به آب زمزم وكوثر چه حاجت است؟
آوازه ي شفاعت ما رستخيز شد
درما قيامتي است به محشر چه حاجت است؟
كي اعتنا به نيزه وشمشير مي كنيم؟
ما كشته ي توايم ، به خنجر چه حاجت است؟
بي سر دوباره مي گذريم از پل صراط
تا ما بر آن سريم به آن سر چه حاجت است؟
بسيار آمدند وفراوان نيامدند
من لشكرم خداست به لشكر چه حاجت است؟
بنشين به پاي منبر من نوحه خوان بخوان
تانيزه ها به پاست به منبر چه حاجت است؟
در خلوت نماز چو تحت الحنك كنم
راز غدير گويم وشرح فدك كنم
وباز هم از قزوه ... كتاب : قطار انديمشك
(8)
سيبي كه از درخت فرو افتاد
افتاده است
ورود ها به كوه باز نمي گردند
وعطر اين تابستان ها
فقط براي همين تابستان است.
اما قطار انديمشك
باز مي گردد
با عطر سيب وپيرهن يوسف!
(24)
باآن همه شهيد كه مي برد
فردا
شهادت مي دهد
قطار انديمشك!
(33)
اين بار درقطار انديمشك ميرزا كوچك جنگلي است
با دكتر حشمت
وبچه هاي لشكر قدس!
امروز هم با قطار انديمشك رفتند
ستار خان وباقر خان
قشون تبريز
وبندر شرفخانه ،
وبچه هاي لشكر عاشورا...
از كتاب 26گزيده ي ادبيات معاصر ،
پرويز بيگي حبيب آبادي:
غزل مستي (2)
مست مست مستم تو مگو كجا ؟ كي؟
روز وهفته وماه مهر وآذر ودي
هر كجا كه باشد هر كجا كه پاداد
قونيه ، سمر قند ، بلخ ، اصفهان ، ري.
هاي هاي چوپان نغمه هاي دشتي
خيمه خيمه آتش شروه خواني ِ ني
ساقي آمده باز عشق گشته آغاز
مي فرستد از پيش صد پياله از پي
موسيا شبانم آتش است جانم
ذكر هر نمازم هو هو است وهي هي
مي حريف مردي است رند اهل دردي است
كاش خلوتم را پر كند پياپي
از ازل چنين بود هفت پشتم از تاك
تا ابد چنين بادهفت نسلم از مي
وحالا از :
مسلم فدايي ، از كتاب عطش به نيت دريا
رباعي
بر گردنتان پلاكها خشكيده ما دل نگران كه تاكها خشكيده
اي واي اگر به سرزنش بر خيزد خوني كه به روي خاكها خشكيده
مهدي اخوان ثالث ، از اين اوستا:
خشكيد وكوير لوت شد دريامان
امروز بد واز آن بتر فردامان
زين تيره ديو صفت شمري چند
چون آخرت يزيد شد دنيامان
محمد علي بهمني :( كه يه مدتيه پيداش نيست)
پيش از آني كه به يك شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صداي غمشان
هر غزل گرچه خود از دردي وداغي مي سوخت
ديدني داشت ولي سوختن با همشان
گفتي از خسته ترين حنجره ها مي آمد
بغضشان شيونشان ضجه ي زير وبمشان
نشنيدي ومباد آنكه ببيني روزي
ماتمي را كه به جان داشتم از ماتمشان
زخم ها خيره تر ازچشم تورا مي جستند
تو نبودي كه به حرفي بزني مرحمشان
اين غزلها همه جانپاره ي دنياي منند
ليك با اينهمه از بهر تو مي خواهمشان
گرندارند زباني كه تورا شاد كنند
بي صدا باد دگر زمزمه ي مبهمشان
فكر نفرين به تو در ذهن غزلهايم بود
كه درگر تاب نياوردم وسوزاندمشان
يه غزل معركه از يه پير فرزانه ...
عروس صبح از حضرت امام (ره)
امشب كه در كنار مني خفته چون عروس
زنهار تا دريغ نداري كنار وبوس
اي شب بگير تنگ به بر ، نو عروس ِ صبح
امشب كه تنگ دربر ِ من خفته اين عروس
لب برندارم از لب ِ شيرين ِ شكرش
گر بانگ صبح بشنوم وگر غريو كوس
يارب ببند بر ره خورشيد ، راه ِصبح
درخواب كن موذن ودرخاك كن خروس
يك امشبي كه با مني از را ه لطف ومهر
جبران شود بقيه ي عمر ار بود فسوس
نا رندم ار بخواهم كاين شب سحر شود
باشد اگر به تخت سليماني ام جلوس
«هندي» زهند تا به سر كويت آمده است
كي دل دهد به شاهي شيراز وملك طوس؟
خوب خسته نباشيد.
اگه توي وبلاگ يه مقداري هم حرف مي زدم بد نبود .مثلاً ماجراهاي جالبو تعريف مي كردم.
يه بار همين كارو انجام دادم بااستقبال روبروشد.
حالا هم بگم حرف جالب خاصي ندارم جز اينكه از عصري تاحالا درحال انفجارم.
ديگه درد دل كردنو ترك كردم .سالهاست.
برا همبن دارم مي تركم.
اينم آخرين شعرخودم مر تضي پارسا :
بي خيال
مثل ِ توي بي خيال، هيچكس اينقدر از من ِ بد بخت ، انتظار ندارد
كار ِ نگاه تو باج گيري وبا هيچ منطق وحرف حساب ، كار ندارد
بد نشو اينقدر! حمله ور نشو ! آرام! خسته ي تو عرضه ي فرار ندارد
من كه فقط باخته ام تا تو نبازي بردن من اينقدرقمار ندارد
وقت ، تلف كرده اي دوست چون اين قبر خالي خالي است ومردار ندارد
خواستم عاشق نشوم عمري وديدم شورش اين سينه سر بدار ندارد
ظاهراً كه مشكل من مشكل قلبي است قلب من وعمرم اعتبار ندارد
پس بگذار اعتراف كرده بميرم: تا تو نباشي دلم قرار ندارد
بهار 85

