جمعه بیست و هفتم مرداد 1385
مريم ناظمي:
یک ثانیه سکوت
براي دل
كه همچون
بوي بيدمشك هاي باغ كودكي
رفت
و
گم شد.
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385
ديروز توي جلسه ي ادبي ،من پيروزي رو تبريك گفتم ،دو سه نفر به اعتراض جلسه رو ترك كردن!
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385
انسيه رجب زاده:
كوير داغ خيالم وگامهاي رها
كه بي ملاحظه رد مي شوند جاي شما
نسيم ياد تو هربار از مسير دلت
به خلوت غزلم مي وزد به جاي صبا
بزن به ناي گلويت كه با نفير دمت
چه شاعرانه مرا مي بري به اوج صدا
سه تار مي زني وبا طنين جاذبه ات
به سمت وسوي خودت مي كشي هميشه مرا
چقدر پرسه زدي در حوالي غزلم
چقدرپرسه زدم در مسير خاطره ها
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385
دلم اگرچه برایت عجیب دل تنگ است
همیشه و همه جا آسمان همین رنگ است
هوای پر زدن از پشت شیشه ها دارم
قفس برای پرنده چه کوچک و تنگ است
میان ماه تو و برکه ام چه فاصله ای
اگر خطا نکنم صد هزار فرسنگ است
شکستی و ز شکستن دگر هراسی نیست
شباهت من و تو مثل شیشه و سنگ است
همین که دست تو ساز مخالفت زده است
دلیل شوق شنیدن برای آهنگ است
دلم هوای تو کرده ، حوای حوایم
اگر چه وسوسه ی سیب تا ابد ننگ است ....
+++++++
می خواهم امشب عاشقت باشم ، دیوانگی هم عالمی دارد
حوای من تنها نمی گردد ، وقتی که با خود آدمی دارد
با واژه های ساده می گویم در چشمتان انگار رازی هست
این آسمان بیهوده می گرید ، یا اینکه در دل ماتمی دارد ؟
طغیان احساس درون من ، از جذبه ی ماه تمام تو
با لحظه ی طوفانی چشمم ، خود ارتباط مبهمی دارد
بانوی من حرف زیادی نیست ، می خواهم امشب عاشقت باشم
دیگر برای با شما ماندن ، این خسته جان وقت کمی دارد
بی شک خدا هم خوب می فهمید ، بعد از شما دیگر رسولی نیست
حالا یقین دارم که می دانم ، هر مکتبی یک خاتمی دارد
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
نور....................
اما شیشه
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
چهارشنبه هااز۵ تا ۷ بعدازظهر:شاهین شهر- سالن کتابخانه ی ارشاد
ازمطالب ادبی شما دروبلاگ نیز استفاده خواهیم کرد.
کلیک کنید:
برای تماشای آلبوم عکس اینجا را کلیک کنید
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
چی بگم ؟...از کی بگم؟.... باکی بگم؟...
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
ولادت علی (ع)
وباز.... آمدم.
نمي دونستم به روز كردن - البته اگه احساس مسئوليتي وجود داشته باشه- چقد مشكله .
يه هفته هم مرخصي داشتم كه همش صرف كاراي فني شد.
آدم يه خورده اگه كار فني بلد باشه مجبوره همه كاراشو خودش كنه وگرنه اگه بده بيرون انجام بدن گوشاش كه بريده ميشه هيچي ....
كار خوبم نمي كنن.
بگذريم.
يه چند تا از كاراي بچه هارو اين دفه آوردم اميد وارم خوشتون بياد.
بچه ها رو كه كمتر مي بينم.
كارم كه نمي دن ... اينام كه مي بينين مكتوب كاراي قبليشونه كه برا جلسات شعر خواني داده بودن:
رضا سليماني:
آنكه از ياد رفته
مي آيد به به ياد .
واز صداي تو در نمي آيد فرياد .
فكر ها در گوشه اندر سايه سار كوچه اند.
دشنه ها را تيز ساخته اند ،
واز ميان سوت خوف انگيز .
اما من در كوچه كسي را به فكر نبرده ام هنوز.
مي رسد از همين ايام فرياد.
ليك آنكه رفته از ياد
مي آيد به ياد.
بهنوش اسعدي:
آبروي بهشت
دلم چه سوخت عزيزم در آرزوي بهشت
غزل غزل كه سرودم تو را زكوي بهشت
من وغروب وترانه چقدردلتنگيم
كجاست تازه نسيمي به رنگ وبوي بهشت
تمام هستي خود را به باد بخشيدم
بگو چگونه نباشم به جستجوي بهشت؟
تويي كه آيه ي چشمت مرا مسلمان كرد
تويي كه قصه ي عشقي تو آبروي بهشت
مرا به اوج شكفتن صداكن اي گل من
درخت خشك دلم را ببر به سوي بهشت
ليلي پيكري فر:
خون خدا كه به جوش بيايد
سلولهاي دم كرده ي آب تشنه مي شوند
تا زمزم از آبروي تو سر مي زند.
بي سر
بي چشمه
بي هيچ شباهتي كه به مظلوم داري .
تنت كه هزار پاره مي شود
هزار نام خدا
به پيشواز تو سبز مي شوند
نه تو
نه قبيله را علقمه را
از دريا جدا كردند.
***
دستت را تعبير كردم
ونگاهت را تا هميشه
در تقويم هزار ساله نوشتم.
وديوار
آرام ترين تصوير را براي استقامتت ايستاد .
چكامه ي خوابت
از بلند ترين اقيانوس جهان
به لاجورد تعبير
عجايب هفت گانه را روي انگشت سبابه اش مي چرخاند.
گودرز شاطري:
من شب تار تو ماهي گل سنگ تو كهي من پر كاهي گل سنگ
بي تو بد جور دلم خسته شده است خسته از چشم به راهي به راهي گل سنگ
مثل ديوار فرو مي ريزم با تب وتاب نگاهي گل سنگ
آسمان وسعت خوبي است اگر پر كشي گاه به گاهي گل سنگ
عشق تاوان نگاه من وتوست چه بخواهي چه نخواهي گل سنگ
مرتضي پارسا:
چشمه ي سمي
اي چشمه ي خوش مشرب سمي چه خماري
خوب است فقط سربه سر من بگذاري
آب از سر من يك وجب انگار گذشته است
آماده نبودم كه تو اينقدربباري
هر دفعه مدارتوچرا جاذبه دارد؟
اي منطق جذب تو فقط زور مداري
اطراف تو ممنوع ترين منطقه يعني
بايست در اين هاله نگهبان بگماري
وقتش نشده ولوله هاي دل خود را
بازلزله هاي كس ديگر بسپاري؟
ضعف تو فقط موقع گفتار تو پيداست
وقتي كه بگويي كه مرا دوست نداري
تابستان 85
خمار
از فرط خماريش مرا يكسره نوشيد لاجرعه نشد راه فراري بگزينم
مل كردم ودرسينه اش آرام گرفتم سيراب كه شد گفت كه: من تلخ ترينم
شيريني وتلخيم براي خودش اما نگذاشت كه من از دهنش داغ نبينم
آنجا ثمر حال وهواي دل من بود بي هيچ كه از باغ طمع خوشه بچينم
مجنون تر از آنم كه درآرام بمانم « اي كاش كه دست تو بكوبد به زمينم»
شرقي تر از آنم كه فراموش تو باشم اي داغ نيانداخته بر روي جبينم
يك لحظه دم پايت ويك لحظه در اوجم از جزر ومد حس تو فواره نشينم
هر طور كه راحت تري افسانه شو اي دوست زيرا من بدبخت همينم كه همينم
تابستان85


