همین که بخت به بزم تو داد راهم بس
نوازشی ز نگاه تو گاه گاهم بس
هوای صید ِمن ناتوان اگر داری
کمان ز دست بیفکن که یک نگاهم بس
***
من دل خسته به درد تو دوا یافته ام
رنجها دیده و امروز شفا یافته ام
دولت آن نیست که یابم دو جهان زیر نگین
دولت این است و سعادت که ترا یافته ام
سلام دوستان .
نه خسته .
من که این مدت حسابی خسته شدم والبته خوش گذشت وحسابی هم استفاده کردم.
کجا؟
اول : شهرضا ... اولین همایش شعر وتأتراستانی دفاع مقدس که به عنوان یکی از ده شاعر دعوت شدم از بین صد ونوزده نفر شرکت کننده برای شعر خوانی حضور داشتم.
(چی کار دارین برگزیده شدم یانه ؟
واصولا ً قصابی ها- ببخشین داوری ها - ها در چه سطحی بود)
دوم: ارومیه ... پانزدهمین کنگره ی سراسری شعردفاع مقدس .
که اونجاهم ایضا ً ...بعله ....
تا جایی که ما شاعر جماعت ، آخرین شب ، توی هتل مروارید رسما ً وکتبا ً از بنیاد حفظ ارزشها تقاضاکردیم که ممبعد کسی رو تحت عنوان جایزه ی قیصر امین پور یا سید حسن حسینی یا شعر قدس ویا زمینه ی دیگری ... برگزیده نکنن.
همین هفتاد هشتاد تایی که صدا می کنن .... خوبه دیگه انتخاب سه نفر از بین اینا ومسائل بعدی واقعا ً از نظر سطح کار بعضیاشون جای بحث داره .
خوب اصل مطلب:
اینه که من یه چند تا شاعرو که از کاراشون بیشتر خوشم اومد نشون کردم وکار بعضیاشونو اینجا آوردم .
البته فقط روز دوم کنگره به بعد اونجا بودم .
بقیه ی شاعرا بنا بود که کاراشونو یا برام بنویسن که نشد یا اینکه ایمیل کنن ، که هنوز منتظریم. رباعی های هادی فردوسی که از یکی از روستاهای اطراف شیراز بود ،واقعاً جالب بودند، میلاد عرفان پور از شیراز رضا نیکو کار از رشت ،عباس کیقبادی از اصفهان ،
مریم ترنج ...دختر تیمور مرحوم ،بازم از اصفهان و ندا رستم زاده
اجرای خوب سعید بیابانکی وتک بیتی های محشری که انتخاب کرده بود، همین طور
اما جوایز چی شدن؟
برندگان جایزه ی ادبی قدس :
علی محمد مودب
عبدالجبار کاکایی
حمیدرضاشکارسری
جوانان ،جایزه ی قیصر امین پور :
ابراهیم قبله آرباطان از تبریز
سجاد اسدی از کرمانشاه
میلاد عرفان پور از شیراز
فرهنگ عاشورا ،جایزه ی سید حسن حسینی:
عبدالحمید انصاری نسب از بندر عباس
حسن یعقوبی از سمنان
رضا نیکوکار از رشت
تقدیری از شاعران موفق استان آذربایجان غربی :
بیت الله جعفری ، حمید واحدی ، فکریه سلامت روندی ومحمد نجاری
ضمنا ً از پیر مرد حدود پنجاه سال تا جوانان حسابی جوان توی اسامی بالا پیدا می شه .
حالا چند تا اثر به ترتیب حروف الفبا ،
پیوند حبیبی از تهران:
تو راست می گفتی
من کودکم که اشک می ریزم هنوز
پای اخبار سراسری ساعت14
ومی سوزم از آفتاب
از زلف های خواهرم
جا مانده بر خرابه ای که روزی...
که چرا رنگ خون اینقدر خوشایند است برای چشم،آبی ها
که دل نمی کنند از مسجد الاقصی !
تو راست می گفتی
ما
روشنفکران عصر ارتباطاتیم
با چت یا موشک
فرقی نمی کند
ما اهل گفتگو هستیم!
***
سید محمد امین حسینی جعفری از شیراز
(البته قبل از اینکه زن بگیره بوشهری بود):
ما بی تو هزار داغ ویک دل داریم
بر حادثه ها امید باطل داریم
یک روز ودوروز نیست این مشکل ما
ما سیصد وشصت وپنج مشکل داریم
***
منصوره دفاعی از تهرن :
غزل می بارد از تصویر نامحسوس چشمانت
من از یک رود می آیم به اقیانوس چشمانت
من از یک درد پنهان - آسمانی تب - ولی امشب
سپردم روح خود را دست جالینوس چشمانت
کسی می پرسد از آنسوی تاریکی چه آوردی؟
- غریبه خوب می دانی ...کمی فانوس چشمانت
هزاران چاه راروشنتر از هرماه می سازد
وطیف نوراهم می کند مأیوس چشمانت
کمی هم دست من را باز تر بگذار تا امشب
بیابم رستمی در عصر کیکاووس چشمانت
ولی انگار امشب هم کسی بی عشق می میرد
چه کابوس غم انگیزی ... من وکابوس چشمانت
***
فکریه سلامت روندی از ارومیه ،
که نابود کرده است بود ونبودت؟
که پاشیده شد غم به خام وجودت
که غربت نصیب تو کرداز زمانه؟
که آوارگی ریخت بر تار وپودت؟
تو آن حس سرسبز عشقی که بی شک
توان در غزلهای زیبا سرودت
تو آن قله ی سربلند شعوری
که سخت است سخت است آری صعودت
نگین سلیمان تو بودی تو هستی
نگینی که اهریمن از ما ربودت
تو چون چشمه ی عشق پاک وزلالی
تو رودی که آزادگی شد سرودت
خدا بشکند بال این کرکسان را
که خواهند در خون بماند وجودت
***
وحید کیانی از ایذه (می دونم جاده اش لیزه ):
خاکریز ماه
نزدیک بی قراری باران
وما سه نفر بودیم
که پشت خاکریز ماه یک ابر در میان
نگهبانی زمین را می دادیم.
در آخرین شب
اولی دنبال دومی در مه گم شد.
ناگهان صدای تیر آمد.
ودومی افتاد داخل آسمان.
سومی من هستم.
جنازه ای که بر کاغذ افتاده .
***
سید الیاس علوی (هم وطن افغان)
ما می میریم
تا شاعران بیمار شعر بگویند.
ما می میریم بازی قشنگی است،
وقتی مادر،پوتین افسر جوان را لیس می زند
وروز نامه ها هی عکس پدر را می نویسند
کنار آدمهای مهم.
هرشب هزار بار عروس می شود
وخواهرم هزار بار جیغ می زند.
هزار بار بازی قشنگی است
«کارگران ساعت یازده احساساتی می شوند»
فردا همه به خیابان می ریز
ریز می کنند پارچه های رنگی را
آواز می خوانند
می رقصند
والبته شعار می دهند.
ما می میریم
تا عکاس« تایمز» جایزه بگیرد.
***
والبته حقیر هم با غزل مثنوی صخره ها خدمت دوستان بودم .
مرتضی پارسا از شاهین شهر:
صخره ها
این صخره ها که مشت مرا پرنمی کنند
اندوه وخشم راکه تصور نمی کنند
یک تکه کوه سوی تو پرتاب می کنم
من سد آهنین تورا آب می کنم
شلیک می شوند بسوی تو دستها
این رشته کوهها همه تا دوردستها
شلیک می شوند تمام امید ها
زیرشکنجه ها همه ی روسفید ها
شلیک می شوم به توبا انتحار خویش
باچند نسل هم وطن داغدار خویش
من ریشه می دوانم وخون می خورد زمین
خون من است نقش به دیوار آهنین
غیرازبه خون شعار که خوانا نمی شود
رنگ اصل اگر نباشد مانا نمی شود
نارنجکم به جای دلم می طپد بیا
قلبم میان آهن وخون می کپد بیا
دشمن بیا که پیش تو آغوش واکنم
ازبیت قدس بلکه توراجا به جا کنم
بلکه تورا زمین بدهم قدرهیکلت
شاید بکار آید ازآن پس مسلسلت
مادر هنوز مرد تو دنیا نیامده
مادربزای! دشمنمان تانیامده
مادربرادرم اگرازمن سوال کرد
حرف مرانزن تا بابا نیامده
دستی به روی وموی لطیفش بکش بگو
آزادی آمده ولی اینجا نیامده
بوی هلاهل است که درباد می وزد
یک نفحه ازنفوس مسیحا نیامده
من تکه تکه می شوم اماذلیل نه
این کارها هنوز به ماها نیامده
مادربه روی دختر همسایه مان بخند
ازخون من به دست قشنگش حنا ببند
اوهم شبیه ملک سلیمان یتیم بود
شبها اجاق خانه ی سردش عقیم بود
مادرکدام سمت مراخاک می کنی ؟
پیراهنت نه قلب مرا چاک می کنی
«پیراهنی که آید ازو بوی یوسف»ات
پنهان بکن که خصم نبیند تأسفت
مادرچقدرکوه که ازسنگ باقی است
تا اینقدرکه خرد شود جنگ باقی است
مادرهزارمرتبه مادرشوی کم است
دشمن برای نسل کشی مان مصمم است
زمستان 84
وبازم البته مهدی میچانی که نمیشناسمش واونجا هم نبود:
خسته ام عاشقم پر از دردم
مثل یک گرد باد ولگردم
باقی حرفها بماند بعد
مادرم گفته زود برگردم.....

