چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
غريق
شبيه شعر بلندم هنوز تنهايم شب از هجوم گذشت وهنوز اين جايم
شبيه من شو واندازه ي شبم بي رحم كه ملتفت بشوم مرد ِ تا كجاهايم؟
شبيه كيستي اي مرگ ِ زود رس كه فقط به شوق جان به تو دادن غريق رويايم
غريق ، واژه ي مأنوس ما ومرگ وشب است ببين كه سرخ وسياه است قدّ وبالايم
غريق ، حالتي ازچشم هاي كميابي است درست مثل دمي كه وراي دنيايم
درست موقع شب ، نادرست موقع شب هميشه موقع شب باكسي مهيايم
شكيب ، شب ، من وامّن يجيب ، موقع شب ولي چه فايده من درد ِ بي مداوايم
صداي پنجره ام برصليب موقع شب ويك نفر كه سحر گفت: من مسيحايم
خلسه ي مسموم
غمگين تر از آنم كه تو آرام بگيري اي كاش ازاين خلسه ي مسموم نميري
شاعر كه شدي عشق خودش مي رسد از راه مي ماني اورا بپذيري؟ نپذيري؟
من متهم مرگم وآغوش توسلول من زود نمي ميرم وافسوس تو ديري
يك عامل مجهول،مرا سمت تو آورد يك لحن خنك در تف ِ ابيات كويري
غمگين تر ازآنم كه در آغوش نگيري شبهای جوانمرگ مرا اين دم پيري
من نور نمي خواهم اي كاش بتابد از جنس خودم خسته ي تاریك ضميري
اندوه تو را رنج تو را تاب ندارم افسوس تو را دوست ندارم تو بميري !
مرتضي پارسا
حزن باد
حیرت دستهایش
رهایش می کنند از تردید
آن لغزند گی
تا اوبسپرد به باد
گیسوان بریده اش را
تار تار ........
کو آن دستهای مردانه ای که
روزگاری چه دوست می داشتند
این تارهای رقصان را !
محبوبه افشاري
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
مثلث
مثلث مقاله اي پيرامون شعرو چگونگي پذيرش آن .قسمت دوم وپاياني
( اين مقاله قصد ارائه ي تعريف جامع ومانعي از عناصر شعري ندارد)
الف - مضمون :
به چه معناست؟ مضمون اسم مفعول است ، يعني آنچه كه در ضمن چيزي ارئه مي شود. مثلا ًپيام تبريك شما وقتي در پشت يك كارت تبريك نوشته شده باشدمضمون ِكارت است ودرضمن ِ كارت ارائه شده است.لكن درعالم شعروشاعري ودر اصطلاح ، به معنا وپيام شعرمي گوييم : مضمون. هرچند ازلحاظ لغوي كليه ي القائات وتخيلات و صناعات ادبي همه مضامين شعر هستند ،
در اين گفتار نيز منظورمان از مضمون ، معناي اصطلاحي آن است: همان پيام ونكته ي شعر. خوب ،اصولا ً چرا شعرمي گويي؟ پاسخ ِفلسفي وشلوغ ودور از ذهني نمي دهم ... شعر مي گوييم كه گفته باشيم! از چه ؟...از درد ها از شاديها ، ازتفكرات وخيلي چيزهايي كه گفتنش را لازم مي دانيم. پس هدف از شاعر شدن وشعر گفتن ِ ما گويش است.اين گويش اصولا ً رسالت انسان است ، چه انسانهاي متعالي مانند پيامبران الهي وچه بسياري از انسانهاي ديگر. انسانهايي هستند كه بهتر مي گويند . يك دسته ازآن انسانهايي كه بهترمي گويند هنرمندانند. دربين هنرمندان يك دسته هستند كه مستقيما ً مي گويند. مستقيم به معني بي واسطه ي ابزاري وفني ونه به معني بدون تلويح وتلميح. يعني بين منبع گويش: شاعران ، ومقصد گويش : مخاطبان ، كمينه ي فاصله هست وهيچ ابزار وآلتي چه هنري وچه غير هنري وجود ندارد. ابزاري از قبيل : ساز، تابلو ، صحنه ، آنتن و... محصول هنرمند كه هنر اوست ودر اينجا شعر، بلافاصله پس از توليد ازيكي ازاندامهاي او : زبان ، صادر شده ، بلافاصله به وسيله ي اندام مخاطب : گوش ، وارد بدن وروح او مي شود. همه ي هنرمندان مي گويندوشاعران به صورت ويژه اي مي گويند. هنرشاعردردسترس ترين وقابل استفاده ترين ِ هنر هاست. ماندگترين است ومخاطب ، هرلحظه كه بخواهد از اومي نوشد. چه با از بر كردن اشعارش وچه با مطالعه ي آثار مكتوبش .مي نوشد ! به معناي واقعي كلمه شاعرسينه ي پر شيري دارد و: ازسينه اش هي واژه مثل شير مي خندد ! اما اين مي خندد! اين خنده ي واژه ها بعضا ً نوازش اند ومهرباني .... دسته گل اند وقاصدك ... وبعضا ً خنده هاي تلخ ِ غم انگيز ترازگريه . كار شاعر يا مخاطب او هر گاه از گريه بگذرد ... مي خندد! بد طور هم مي خندد.از بحث بيرون نرويم.
شاعر مي گويد. پس مهمترين قسمت فرايند سرايش اين است كه چه مي گويد؟ چرا كه ماهيت حرف شاعر است كه ازدل وجان وروح او برآمده وهمين اجزاي مخاطبش را هدف قرارداده است. مضمون،روح شعراست وهمه ي ملحقات ديگر ِ شعر، كالبد ِ آن . مضمون عامل اصلي انگيزش مخاطب ... حتي انگيزش شاعرومهمترين معيار براي ارزش شعراست. اين مضمون است كه شاعر به خاطرش مي سرايد. مي سرايد كه همان را بگويد. ازهمه ي امكانات وخلاقيت هاي خود كمك مي گيرد تا صحت وحقانيت مضمون را اثبات كند صر ف نظر از اينكه آن مضمون ،پسنديده است يانه . واين است كه شعر، ازهر مكتب وايده اولوژي كه باشد ، حتي معلقات سبعه ي دوران جاهليت، مضمونش است كه شاعر برايش از جان ، مايه گذاشته است.كم نيستند شاعراني كه شيري زهر آگين به خورد مخاطب مي دهند. اين شاعران حتي ممكن است زهري شيرين وگوارا هم داشته باشند. اماگوارا به چه مذاقي؟ يا به مذاقي كه خود زهرآگين است ويا به مذاقي فريب خورده ! لكن شيري پاك وناب وگوارا مورد تاييد همه ي مذاقهاست.شاعر ِ بدون مكتب ، شاعر ِ غير پابر جا وشاعري كه به مرام نامه ي اعتقادي خود عمل نمي كند نمي تواند شعري بر آمده ازجان وحاصل از تجربه هاي شخصي و با مضمون زيبا وتكان دهنده وماندگاربسرايد .لازمه ي چنين مضموني تفكر وعمل به مكتب ذهني ِ خود است، همان كه رنج شاعرانه اي را به دنبال دارد.هر شاعري در دقايق مختلفي اززندگي خود در حال تفكر است. حاصل اين تفكرعشق وتنفري است كه او به همه ي موضوعات مختلف درذهن خود حس مي كند يا ايجاد مي كند. اين عشقها واين تنفرها برا ي هرموضوعي شدت وضعف دارند وپس ازمدتها تفكر وايمان به احساساتي كه دردل ِ شاعر هست ... شعر، زاييده مي شود. چنين شعري يك دنيا دغدغه را گواهي مي دهد يك دغدغه ي صادقانه وواقعي حتي اگر غيرارزشمند وغير اخلاقي باشد ... حتي اگر سمي باشد، ولي گواراست وشيرين . يك فيگورو ژست ادبي هرگزمانگارنخواهد شد.وگرنه امروز از بين عرفاي شاعرِاين بوم،حافظ ومولوي وبوسعيدوعطاروبابا رادرزمره ي خيل ديگران كه شعربه ظاهرعارفانه سروده اندمي دانستيم. اي خواننده ي گرامي! پنج يا شش شاعري را كه از قدما تا كنون مي شناسي وهمه را به عنوان شاعر ماندگار درهمه ي دوران قبول داري در ذهن خودت نام ببر. محال است شرط اصلي قدرت آنها و رازماندگاريشان به خاطر وزاييده ي حرف ِحساب وپيام شعرشان نباشد.
خوب ... حالا چه كنيم با پيام مثبت وحرف به درد بخوري كه در سينه داريم؟ اگر داشته باشيم!پاسخ اين است: اين حرف گوشت خام است ونياز به پختن دارد. ادويه مي خواهد وآشپز تا طوري خورانده شود كه مزه اش هرگز از ياد خورنده نرود. مضمون نكته ي ظريفي است كه شاعر به آن رسيده وآنرا با زبان خاص خود ادا مي كند. به اين مضمون توجه كنيد... با دوزبان مختلف ازسعدي وحافظ آن را بيان مي كنم :
هرچند كوچكترين مرتبه اي پيش دوست ندارم ، كوچكترين جزئي از اورا با بزرگترين ِ چيز ها عوض نمي كنم.
سعدي : مرا به هيچ بدادي ومن هنوز برآنم كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم
حافظ : اگر چه دوست به چيزي نمي خرد مارا به عالمي نفروشيم مويي از سر دوست
ويا : سعدي : زين آتش نهفته كه در سينه ي من است خورشيد ، شعله ايست كه در آسمان گرفت
مرحوم شاعر! : مهر گردون كه آتش افروز است گوشه اي زاتش وزبانه ي توست
هميشه يك مضمون خاص ، مثلا ً ذره بودن آتش خورشيد در مقابل آتش ِ ديگري - كه خود ريشه در صنعت غلو دارد- وقتي ماندگار ترمي شود كه با تخيل وبه زبان ِ شيرين بيان شود.
ب- تخيل:
تخيل بسيار گسترده است واز ديدگاههاي مختلف مي تون آن را به انواع مختلف تقسيم ودر خصوص هر نوعي صحبت كرد. ضمنا ً توجه كنيد كه تخيل با تصوير متفاوت است. عقيده دارم تخيل ،عمل ِ مغزي وفرايندي است كه حاصل آن تصوير است.ولي دربرخي ازمتون ، ظاهرا ًمتون خارجي ، اين دورا يكي مي دانندواز آن به ايماژ يا ايميج ياد مي كنند . imageمن از يك جايي شروع مي كنم ... تخيل از لحاظ اتفاق ِ متن : تخيل اسمي وتخيل فعلي . خورشيد ِ مي زمشرق ساغرطلوع كرد گر برگ عيش مي طلبي تك ِ خواب كن سعدي
اين بيت ، بي اختيار به ذهنم آمد وچه مثال قابل حرف وپرباروزيبايي .
اما تخيل اسمي :
تركيب تشبيهي خورشيد ِ مي ... داراي تخيل اسمي است. ايجاد اتفاقي در روايت نمي كند.يك نوع تشبيه معكوس كه درآن ادات تشبيه (مانند همچو وبه سان ِ و... ) همچنين وجه شبه ( مانند گرمي بخشي ، نوربخشي و...) حذف شده اند ومشبه بعد از مشبه ٌبه آمده است. تخيل اين تركيب تشبيهي مشخص است: يافتن وجه شبه خورشيد و مي در ذهن. بدانيد كه چنين مضمونهايي وقتي حلاوت دارند وبعضا ً شاهكارمحسوب مي گردند كه وجه شبه آنها منطقي ومتناسب وبا ذهن در نظر گرفته شود. والا گفته اي
بي ربط مي باشند.مثلا ًفرض كنيد همين تركيب به اين صورت بود:كهسار ِ مي ! .... وجه شبه خيلي ضعيف مي شد. ذهن بايد خيلي براي پذيرش آنكوتاه بيايد شايد هم نشود. بازگرديم به بيت:عين همان تركيب رادر مصراع دوم داريم: مشرق ِ ساغر كه خيلي ماهرانه آورده شده است. متن ساده ي مضمون اين است: مي درساغر نمايان شد . بحث ازمي وساغر است ونه از خورشيد ومشرق . در اين بين بحث اينكه مي چه مي اي است وساغر كدام ساغر است بماند، ببينيد وجهه ي مي را وساغر را چگونه با دو تركيبي كه نام بردم بالا برد واشتهاي مخاطب را براي پذيرش مصراع بعد باز كرد؟! وبعد: كلمات هم فضايي از قبيل خواب ، عيش و طلب . توجه كنيد از وصل ناشيانه ي بسياري از كلمات به همديگر مي توان تشبيهات متخيلي به وجود آورد . ولي تخيل با خيال بافي فرق مي كند. تخيل،درخصوص معني خاصي است وبه جايي مي رسد وقابل فرض است. به عقيده ي من سلطان تخيل شعر فارسي بي اغراق بيدل است ومتاسفانه يا خوشبختانه تا جايي از اين تركيبات مي سازد كه بي معنا مي شود. دست كم اينكه بعضا ًمعنايش راخود مي داند ودراين زمينه چه خوب است كتاب شاعر آينه ها را تاليف دكترشفيعي كدكني مطالعه كنيد.به خاطر همين بي مقصد بودن ِخيال است يا نا مشخص بودن ِ آن ، كه بسياري از ابيات بيدل را شعر نمي دانند.از ذكر مثال خود داري
مي كنم . نوع دوم تخيل، تخيل فعلي: چيزي كه در شعر وساختار روايت اتفاق مي افتد: طلوع كردن . اين فعل به جاي ريخته شدن يا نمايان شدن آمده است. درواقع طلوع كردن استعاره اي است از ريخته شدن يا نمايان شدن. تخيل فعلي هم بسيار شيرين است. ما در جملات روزمره ي خود بسيار بسيار از كار برد تخيل واستعاره هاي مختلف ، استفاده مي كنيم : به جاي تنبيهت مي كنم : درست مي دهم به جاي دوستش درم : ديوانه ي اوهستم به جاي مرا حمايت كن : مرا داشته باش وخيلي چيز هاي ديگر.خوب ...اين وسط ذهن خلاق مي خواهد كه هي بسازد والبته به جا وشيرين بسازد.به افعال: چراغاني كردن وطولاني كردن در معناي استعاري خود دراين ابيات سعيد بيابانكي توجه كنيد:
بگذار دوست خنجر تهمت بر آورد آنگونه بي امان كه چراغانيم كند
بگذار خون گرم مرا روي برف ها تا دور ها بپاشد وطولانيم كند ... نكته :
تركيبات تخيلي خود سه دسته اند ... در ساخت وكاربرد آن خيلي دقت كنيد تا به جاي سكوي پرش ، سكوي افت شما نشوند...
اصل كار در تناسب وجه شبه است. نوع اول : عيني - عيني مثل: اشك ِقلم .معناي اين تركيب چيزي عيني است اجزاي تشكيل دهنده هردو عيني هستند.
نوع دوم: ذهني – ذهني : شرافت ِ خشم .هم خشم وهم شرافت وهم معناي اين تركيب ذهني هستند ودرذهن قابل فرضند وعيني نيستند.
نوع سوم :عيني – ذهني (يا عكس) : چشم ِ شعور .
توجه كنيد: گاهي در اين تركيبات ِدوكلمه اي قصد داريم جسمي (عيني) را معرفي كنيم. فرضا ً از قطرات مركب به اشك قلم ياد مي كنيم .گاهي با همين نوع اول مي توان مفهوم ذهني آفريد ، هرچند هر دوقسمت ِ تركيب، عيني باشند.
مثلا ً:آواز ِ پنجره . در اينجا ما درعالم تخيل به پنجره جان داده واورا آوازه خوان كرده ايم واين به آن معنا نيست كه عينيتي وچيز موجودي هست كه ما استعارتا ً به آن مي گوييم آواز ِ پنجره .عنايت كنيد: حاصل فرايند اين دو تركيب يكي قطره ي مركب است
( عيني ) وديگري يك موجود خيالي است (ذهني ) در عالم امكان آواز ِ پنجره وجود ندارد.
اصولا ً تمامتركيبات وافعالي كه شما در يك شعر مي خوانيد فقط وفقط يا عيني هستند وبا يكي از حواس پنجگانه قابل درك ، ويا ذهني هستند وبوسيله ي هيچكدام از حواس پنجگانه لمس نمي شوند ويا اينكه آن عبارت مي تواند بر هر دو معناي عيني يا استعاري اش اشراف داشته باشد. به اين بيت علي معلم ، تركيبات تشبيهي وتخيل اسمي وفعلي ِ آن توجه كنيد وببينيد كه كدام كلمه معني عيني وعادي خود را مي دهد وكدام كلمه استعاره ايست از چيز ديگري ؟
روزي كه در جام شفق مُل كرد خورشيد بر خشك چوب نيزه ها گل كرد خورشيد
نظرم اين است كه شعر است.وخيلي هم شعر است.چرا ؟ بامن بياييد:اولا ً شور خاصي در انسان ايجاد مي كند ، اتفاق شعري
( نه اتفاق در روايت) در اين جا هاست: شفق به جام تشبيه شده ، قرمز شدن شفق به علت ريخته شدن مل در داخل آن فرض شده ،خورشيد داراي جان وشخصيت فرض شده ، خورشيد در انتهاي مصراع دوم استعاره اي است از سر ِ حسين ( ع) ، گُل كردن ِ خورشيداستعاره است ازنشستن يا نمايان شدن يا بروزكردن، واصولا ٌ از همه مهمتر پارادوكس يا متناقش نماي آن است: گل كردن بر خشك چوب ِ نيزه ! كه در عالم طبيعت يا ماده غير ممكن مي نمايد. در خصوص پارادوكس وهر دونوع آن قبلا ً توضيح مفصل داده ام.اين از نوع دوم بود،يعني پارادوكس فعلي .تقابل خورشيد عيني وخورشيد استعاري هر دو در انتهاي مصراعهاي يك ودو ضربه ي زيبايي مي زند. بدانيد كه بسياري افراد اين بيتها واز اين قبيل را شعر نمي دانند!دليل آنها هم باز مي گردد به يك برداشتي بودن ِآن . به زبان ساده : مي گويند چون اين بيت به يك موضوع اختصاص دارد وقابل قراردادن روي موضوعات ديگر نيست ... يا چون لايه ندارد ، شعر نيست. همين يك برداشت را دارد پس شعر نيست. اين را ذكر كردم فقط جهت آگاهي از اينكه چنين ديدگاهي هم وجود دارد. بنده نظرم را درسطوربالا گفتم هرچند لايه مند بودن يك بيت راجزو ازصفات يك شعر خوب مي دانم. با شنيدن يك شعر خوب ، مضرابي بر تارهاي سازي ناشناخته در درون شما كوبيده مي شود.حسي غريب به شما دست مي دهد كه فقط درموقع ِ شنيدن شعر،آن حس را داريد. اينگونه بهترمي توان پي برد كه اثرمورد نظر شما شعر هست يانه ؟تاچه ميزان؟ درمورد تخيل اينگونه ادامه مي دهم: تخيل به واقع نياز حياتي شعراست ولي هدف شعرنيست.شاعران بايد بدانند كه چگونه مي توانند در هنگام سرايش به تخيل برسند؟ اين خود بحث جالبي دارد.ذكر كرديم كه كليه كلمات وجملات يك اثر ازدو حالت ومعناي ذهني ،يا عيني خارج نيستند. يك جمله ي كوتاه را مي نويسم ، با حداقل اركان جمله وسپس كم كم به اجزاي آن مي ا فزايم ، پس از هر خط فاصله جمله را تكامل مي دهم :
گريست – محبوبه گريست – محبوبه ي غمگين گريست – محبوبه ي غمگين غريبانه گريست – محبوبه ي غمگين امروزغريبانه گريست – محبوبه ي غمگين امروزغريبانه بر نامه اش گريست... والبته اين جمله هنوز جا براي تجهيز وتكامل دارد.
همانطور كه مي دانيد اين جمله درحالت متكامل از نظراركان واجزا به ترتيب داراي موارد زير است:
فاعل( محبوبه)، صفت(غمگين)، متمم(امروز)،قيد(غريبانه )،مفعول(نامه)،فعل(گريست)
اين جمله ايست كاملا ًعاري از تخيل. همه ي كلماتي كه در بالا آوردم بدون استثنا معني عيني خود را مي دهند. معني لغتنامه اي .همان معني كه در ابتداي شنيدن به ذهن متبادر مي كنند. همان معني كه مردم كوچه بازار وكودكاني كه جز زبان مادري خود زبان ديگري نمي دانند، ازآنها در ذهن دارند.اين جمله ي عيني ساده مي تواند متخيل بشود اگر:
به هر كدام ازآن كلماتي كه مي شود صفتي داد يا تركيبي تشبيهي از آن كلمه ساخت، تشبيهي را اضافه كنيم يا به جاي آن كلمه كلمه ي ديگري با وجه شبه مناسب ِ بين آن دو بياوريم ولي معناي همان كلمه ي اول را استعمال كنيم(استعاره) در اين دو صورت تخيل ورزيده ايم.مثلاً به صورتهاي زير:
گل ِمن گريست... گل ِمن غريبانه باريد... محبوبه نامه را باگلاب عطر زد ... واز اين دست.
اما اينكه كدام كلمه ؟كدام تركيب؟ وچگونه؟ ... اين دقيقا ً نبوغ شاعر را مي طلبد وبستگي به ژنتيك او دارد. اين است همان قريحه اي كه خداوند در خون برخي بيشتر نهاده .ممكن است در برخي افراد مورد استفاده ي منفي داشته باشد، كما اينكه گفته مي شود يزيد ابن معاويه اولين شاعري است كه مي ومطرب ومغني وشاهد را در شاعران مسلمان رواج دادو البته با همان معناي مادي ونازله وسنايي غزنوي اولين كسي كه غزل عرفاني را با همان كلمات ولي با مضامين متعالي،مزين كرد.پس قريحه وذوق شاعري عموما ًبه صورت ناخود آگاه فرايند جايگزيني كلمه معيني را با استعاره ي آن كلمه انجام مي دهد. عيار شعر، بالا تر مي رود اگر: اولا ً فرايند تخيل ناخودآگاه باشد وثانيا ًحتي اگر خودآگاه باشد، بهترين استعاره وتشبيه جايگزين شود.به همين خاطر است كه بنده هرگاه به آثارناقابل خود نگاهي دارم ، بهترين ابيات را هم در ابيات جوششي وهم در ابيات كوششي يافته ام.، هرچند عقيده دارم ادبيات هنوز به تعريف مشخصي از شعر كوششي وجوششي نرسيده است . يعني اين دو شعر اصولا ً خط مميزي ندارند. توجه شما را به ابياتي از قيصر امين پور جلب مي كنم:
1- مي خواهمت چنانكه شب ِخسته خواب را مي جويمت چنانكه لب ِ تشنه آب را
2- محو تو ام چنانكه ستاره به چشم صبح يا شبنم سپيده دمان آفتاب را
3- بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل يا آنچنانكه بال پريدن عقاب را
4- بي تابم آنچنانكه درختان براي باد يا كودكان خفته به گهواره تاب را
5- حتي اگر نباشي مي آفرينمت چونانكه التهاب بيابان سراب را
6- اي خواهشي كه خواستني تر زپاسخي با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را؟
قصد نقد يا حتي تحليل غزل را ندارم،لكن قسمتهايي ازاين مخلوق زيبا راكه بامباحث ِ تاكنون ِمامربوط است به عرض مي رسانم : در بيتهاي اول تا چهارم ، در اولين كلمه ي بيت،مضمون به صورت خيلي عريان وساده وبي تكلف اعلام مي شود: مي خواهمت ، مي جويمت ، محوتوام ، بايسته اي وبي تابم ... شاعر شروع كرده كه همين ها را بگويدومطلبش همين است.اين هم خود شيوه اي است .دراين ابيات ،
پس ازاعلام ِبي پيرايه ي مضمون ، شاعر به تخيل وتشبيهاتي بسيار زيبا مي پردازد:
من هر توضيحي بدهم اضافي است.... خودتان بخوانيد كه فرضا ً بايسته بودن ِ تو در چه حد است؟! اتفاق روايي شعر يا همان مضمون ، اولين كلمات هستند ، خبري هستند كه شاعر اعلام مي كند تا ماجراي غزل پيش برود از طرف ديگرتشبيهات ِ انجام شده حركاتي هستند كه بعضا ً از آنها به عنوان اتفاق شعري ياد مي شود. نحوه ي محو شدن ِ من در مقابل تو ... توجه كنيد نحوه ي محو شدن اتفاق شعري است وخود ِ محو شدن اتفاق روايي.از آنجا كه شاعر بايد با كلمه زندگي كند وتمام ظرفيت معناي كلمه را از آن بكشد. به شبنم وآفتاب ومعامله ي اين دو باهم وميزان بزرگي هر كدام ومن وتو توجه كنيد...
( وباز هم ناخواسته وارد بحث زبان شديم ، چراكه همانگونه كه قبلا ًنيز گفتم ، سه ركن اصلي شعر : مضمون ، تخيل وزبان خيلي باهم تداخل دارند)دردوبيت آخر مضمون به شيوه ي ديگري بيان مي شود: مي آفرينمت... كه براي اين خبر نياز به پيش زمينه اي بود كه ضربه ي اين خبر جالب را مضاعف كند وآن پيش زمينه : حتي اگر نباشي ... ودر بيت آخر: چه نيازي جواب را مضمون است وشاعر چند جمله را براي مقدمه چيني اين خبر پيش مي فرستد. اصولا ًجملات پايه وپيرو اگرخوب طراحي شوند واقعا ًمعجزه مي كنند وفضاي ذهني مخاطب راطوري آماده مي سازند كه اصل حرف درست مثل دارت ، در وسط سيبل مي نشيند.به ياد بياوريد جمله ي سرما سخت سوزان است را از مرحوم اخوان.حالا توجه كنيد به خيال پردازيهاي ماقبلش كه همه ريشه در مضمون واقعي دارند:
نگه جز پيش پا راديد نتواند... كه ره تاريك ولغزان است
وگر دست محبت سوي كس يازي ..... به اكراه آورد دست از بغل بيرون ......... كه .... سرما سخت سوزان است. ...
عقيده دارم حتي حرف ِ كه بسيار بيش از حجم خودش مشغول كاراست، باقي كلمات كه جاي خود دارند.
حالا دوباره جمله ي ساده ي محبوبه را در ذهن بياوريد. هستند شاعراني كه تمام اجزاي چنين جملاتي را به استعاره بدل مي كنند. يعني به كار بستن تخيل با همه ي امكاناتش . اين كار في نفسه كار بدي نيست ولي به شرطي كه شاعر ازمرزايهام خارج نشودومبهم نگويد.آخرين نكته اي كه فعلا ً والبته فعلا ً مي توانم در خصوص ايجاد تخيل عرض كنم نكته ي مهمي است وآن اين است كه در بسياري از اوقات فرايند تخيل ازراه زبان صورت مي گيرد. يعني به جاي اينكه ورودي شاعر مضمون باشد وبه تخيل برسد، شاعر قصد بازي زبان مي كند ،زبان شعر وانتخاب كلمه را در اولويت قرارمي دهد ويك حركت وچينش زباني انجام مي دهدونتيجه ي آن ، خلق يك عبارت تخيلي فوق العاده قوي مي گردد.مثالي كه اينك به ذهن دارم بيتي از مرحوم ِشاعر است كه تخيل آن در پس تكميل ساختاز زباني ِ آن متولد شد:
من كيست ؟ شورِ مرده ي مستي براي تو تو كيست ؟ تلخ ِمرده پرستي براي من
نوع ديگري از تخيل هم هست كه شخصا ً نام مناسبي براي آن سراغ ندارم.ولي هست وموجوديت دارد. اين نوع تخيل حالت انتزاعي شديدي دارد وبيشتر به يك معماي بدون جواب ، معمايي كه در واقع طرح وسوال آن ايراد دارد شباهت دار.به اين دليل كه فاقد هدايت ذهن به سمت وسويي است كه مضمون در خصوص آن حرف مي زند. شايد به اين تخيل بتوان گفت تخيل انتزاعي . مثالي از سهراب سپهري :
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
بنده مخالفم با اين مرام كه عبارتي وتركيبي - هر چند با تخيلي قوي - بدون هدف قرار دادن معنايي ويا حتي با معنايي شخصي ومحصور در ذهن مولف ، ساخته شود ، سپس به دوش مخاطب بيندازيم كه معنايي را بر آن عبارت ِسرگردان بار كند، اين حالت در بسياري از تخيلات انتزاعي روي مي دهد. در اين بين روي سخنم با ابيات قدرتمندي نيست كه علاوه بر معنايي كه در شكم خود دارند، مي توان معناي ديگري هم از آنها استنباط نمود ، اين لايه ي پنهان بيت است وامتياز مثبت آن .ممكن است شاعر ، خود نيز درموقع سرودن وتا مدتها بعد هم ندانسته باشد كه سروده ي او فلان معني را هم مي دهد. حال آنكه تخيل بايد قابل تصور وقابل فرض باشد. حساب برخي از جملات حاوي صنعت غلو نيز جداست. ممكن است قابل تصورو فرض نباشند ولي آنها كنايه از حالتي دارند واز آن جملات توقع نمي رود كه به فرض وتصوير كشيده شوند.مثلا ً حافظ :
جاي آن است كه خون موج زند در دل ِ لعل زين تغابن كه خزف مي شكند بازارش
موج زدن ِ خون وشكستن بازار از آن جمله استثنائاتي هستند كه جمله ي كنايي محسوب مي شوند. ج- زبان:
بحث زبان خيلي پيچيده است وبا مباحث قبلي خيلي تداخل دارد. زبان ، گويش است وانتخاب كلمه .... زبان يعني اين خاطره: من مشغول خواندن يك كار بي وزن روي وبلاگ يكي از دوستان بودم ، هرچند به مضمونها مي آمد كه به فلاني متعلق باشند ، به زبان نمي آمد! معلوم بود جمله بندي ها را شخص ديگري انجام داده ودر آخر ِ كار ديدم كه كاري بود از پابلو نرودا.بحث زبان خيلي زياد با شعر جوششي وكوششي گره خورده . ببينيد! شما شروع به سرودن مي كنيد،با كلمه اي خاص فرضا ً : تو حجم عمده اي ازشعرهاي سرد مني ....
در اينجا اگر براي مصراع بعد اندكي معطل شويد بلافاصله الاهه ي زبان از شما مي پرسد : به نظرت كدام زيباتر است ؟.... ودر واقع به نظرت حرف خودت را زده اي يا مي خواستي اينها را بگويي:
تو حجم عمده اي فكر هاي سرد مني ... ويا : تو تو حجم عمده اي فكر هاي گرم مني ... ويا: تو حجم عمده اي شعر هاي گرم مني ... ويا .. شخصاً بارها تجربه كرده ام كه به مصراعي وفرض موضوعي شروع كرده ام ولي كلملت وفضاي سروده شده ... آن كلملت جوششي ...مرا به سمتي دگر برده اند. نمونه ي آن غزل ِ حق با شماست آقا بود كه با فرض ِخطاب به امام زمان شروع شدولي خطاب به افسر امريكايي از آب در آمد كاملا ً در فضاي ادبيات مقاومت وبدون اشاره اي به حضرت صاحب الامر. بنده در اين حالات مي گويم : شعر مرا سرود. اماتوجه داشته باشيدكه اين كارفرماليست نيست! يعني در اين حركتها نيز هنوز اصالت بامعناست ونه كلمه ! يعني فقط معنا عوض شد نه اينكه ملاك وايده اولوژي سرايش عوض شده باشد وهر كلمه اي بيايد ... بنايي ساخته شود ، آنگاه ببينيد چه بنايي از آب در آمده ؟ نه ! كماكان شوراي نگهبان ِ نظام ِ سرايش را اعضاي مضمون تشكيل مي دهند ... در اين ميان، زبان وتخيل هر كجا بروند وكلمات وتركيبات تازه اي را تحفه بياورند، اين تحفه بايد تشكيل مضمون مشخصي بدهد ...حتي اگر آن مضمون از قبل در نظر گرفته نشده باشد.زبان خلق مضمون مي كند. اين يك حقيقت است ووظيفه شاعر اين است كه كلمه وتركيب تازه وارد زبان كند.شاعر بايد در كل كارهايش ويا دست كم در هركدام از كارهايش به زبان مشخص ِ خودش برسد.مي خواهد به زبان فخيم بگويد؟ به زبان معيار؟ يا به زبان محاوره ؟ اصولا ًزبان محاوره اي كه مردم كوچه بازاربا آن تكلم مي كنند ، بسيار سريع تر از زبان شعر تغيير مي كند. يعني واژه ي جديد را مي پذيرد ودر خود مصطلح مي كند، معناي استعاري جديد براي افعال مي سازد وبا زبان هاي ديگر تبادل لغت مي كند.اين استنباط معاني به آن سرعتي كه درمحاوره اتفاق
مي افتد ، در شعر اتفاق نمي افتد.في المثل در محاوره ، جمله اي را مي گوييم وبعد با معناي استفهام مي پرسيم : گرفتي؟ واين در حالي است كه ممكن است گرفتن هنوز در شعر اين معنا را منتقل نكند. اين بستگي دارد به اقبال عمومي اي كه در جامعه ي شاعران نسبت به اصل كاربرد ونحوه ي صحيح كاربرد لغت اتفاق بيفتد. همه ي عوامل وملحقات يك اثر ، درخدمت وبراي انتقال حس ومحتوي به كارمي روند. در اين بين ، حركات بديع زباني وتركيبات تازه مهم ترين چاشني اين قضيه هستند.مهم ترين ابزار بيان شاعر ، زبان است .بنده شخصا ً سعدي وحافظ را امپراتوران زبان فارسي مي دانم .چرا وبه چه معنا؟ امپراتوربه ابن معنا كه هيچ شاعري را سراغ ندارم كه به قدر ايشان زبان را تصرف كرده باشد. آنها مضمون خود را انتخاب مي كنند وبهترين كلمه ي ممكن را با بهترين تركيب براي تفهيم آن به كار مي برند.به قول شيخ اجل: حد همين است سخنداني وزيبا يي را! به راستي قليل اند شاعراني كه ماهي ليز وگريزان ِ زبان ،در دست مضمون آنها آرام بگيرد. يعني آنچه را كه مي خواهند بگويند ، بگويند وبه بهترين زبان ممكنه بگويند.اين بدان معني نيست كه همه ي ابياتشان اينچنين است بلكه به اين معناست كه به قللي در شعر دست يافته اند – والبته تعداد اين قلل كم نيست – كه تصرفات ديگران چه ازحيث ارتفاع وچه تعداد به ايشان
نمي رسد. چرا كه فتح چنين قللي با حفظ شيرين زباني وسادگي غير ممكن مي نمايد. بسياري از شاعران حتي پس از سالها سردون ، حال ِ كودكي را دارند كه به سيب زميني مي گويد : ديب دميني .يعني شاعر مي گويد ، شما هم مي فهميد كه مي خواهد چه بگويد، لكن سليس
نمي گويد. واضح نمي گويد. تذكر مهم: سلاست ووضوح بيان ، متفاوت است با سادگي مضمون وسهل الهضم بودن ِآن ولقمه ي جويده بودنش . تفسير پذير ترين وعميق ترين اشعارمي توانند از بيان ساده اي برخوردارباشند واتفاقا ً لذت كشف راهنوز به حد وفور حامل داشته باشند.لذت واقعي كشف در لحظه ايست كه پس از گشودن درهاي تو در توي شعر به مضمون ارزشمند برسيم ،والا در كلنجار رفتن با قفل هاي شعر ، اگرمضمون شيريني در پس قفلها نباشد ، لذتي نيست.اصولا ً سلاست در شعر، با حفظ ساختار اصلي جمله به صورت : فاعل ، مفعول ، فعل ، خيلي بهتر حفظ مي شود تا اينكه مجبور شويم اين ترتيب را به هم بزنيم وهمانگونه كه مي دانيد در قالب اصول ادبي هيچ نظر يقيني وقانوني نمي توان صادر كرد كه استثنا نداشته باشد.به مثالهاي زيردر مورد حفظ ساختار طبيعي جمله توجه كنيد:
چشم آسايش كه دارد از سپهر تيز رو ؟ ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي حافظ
گر براني نرود ور برود باز آيد ناگزير است مگس دكه ي حلوايي را سعدي
و در آخر : نقض اصل ِ حفظ ترتيب اركان، كه خود باعث ولادت شعر شده ... از اخوان:
پوپكم ! آهوكم! .... تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم!
جمعه دهم فروردین 1386
مثلث
از آخرين كارام والبته شطحیاتم :
دهكده
كنار دهكده با نهر هم قدم شده ام
وپا به پاي ني وناله ام قلم شده ام
كنار دهكده با عشق ِپاك تر از آب
واز دوباره چه شرمنده ي زنم شده ام
كنار دهكده موجي شبيه خاطره هاست
ومن كه باور تشبيهي از بلم شده ام
كناره هاي تو ولنگر و ... من انگاري
كه غفلتا ً بله ...از خود پياده هم شده ام
وناگزير ترين ماجراي من جاده است
منم همان كه به اين جاده متهم شده ام
سكوت ِ اسكله آواز زندگي است مگر؟
كه آفرينش ِ موجودي از عدم شده ام
كنار اسكله يك عمر مردي افتاده است
به دستگيري اين شبه سايه خم شده ام
چه بد شد آه ... خودم را به جا نياوردم
زيادي آمده ام! از شماره كم شده ام!
من ايستاده ام اينجا علاقه مند ِ كسي
علامتي كه براي كسي علم شده ام
براي من همه جا عشق، بوي غم دارد
من عاشقانه ولي سينه چاك ِ غم شده ام
رسيده ام به تو اكنون ، زياد راه نبود
براي من كه دگر با تو هم قسم شده ام
تومي رسي ... ومن اين را به فال نيك ... ولي
درست ، حالت تلخي كه مي شوم شده ام
كه فكرمي كنم ا ندازه ي دلم نشدي
كه از دوباره براي دلت ستم شده ام
به دل نگير من آواز تلخ وشيرينم
پر از تو و خودم و رنج ِ زير وبم شده ام
من از دل ِ غزل امشب برآمدم اما
به دل نگير تو ... هرچند لاجرم شده ام
زمستان85
سوسك
بگذار تا شبيه خودت گفتگو كنم
بايد تورا بگيرم وبي آبرو كنم
من چشم وگوش بسته ام اي كاش دست كم
با پنجه ام گلوي تو را جستجو كنم
اي روزگار! بچگي م را به من بده
تاحسرت بزرگ تري آرزو كنم
از ميله هاي روبرويم رد شو تا تورا
با چهره هاي هر شبه ات روبرو كنم
اين بچه سوسك ها همه هستند تا مگر
با گرمي شكنجه ي اين بند، خوكنم
هرشب چروك تر شدم وسوختم كه باز
عشق وسكوت وفريادي با اتو كنم
با دست هاي زبر وسبك ناز مي شوم
تا اسب زخمي غزلم را قشو كنم
شاعر! به دل نگير وبيا بوي گند را
فرياد كن كه صوت تو را خوب ، بو كنم
« در ساق هاي خسته ي يك سوسك مي خزم
تا خواب هاب بچگي ات را رفو كنم »
بچه! كه شعر هاي تو آلودگي توست
رخصت بده كه مغز تو را شستشو كنم
بچه! بخواب وعصمت اين چهره را بجنگ
تا نكته نكته شرح تو را مو به مو كنم
بچه! بخواب تا غزلت مست ترشود
تا من به قول حافظ مي در سبو كنم
مرتضي پارسا - بهار 86 - شهادت امام رضا - تقديم به آزادگان
با وامي از سيد حميد سهرابي
مثلث
مقاله اي پيرامون شعرو چگونگي پذيرش آن .قسمت اول ( اين مقاله قصد ارائه ي تعريف جامع ومانعي از عناصر شعري ندارد)
شعر خصوصا ً شعر فارسي از پيچيده ترين هنرهاست.چرافارسي ؟ چون چون بدون شك ايهامات ،تداعيات وانواع جناس واستعارات نغزي كه در زبان فارسي هست - با آن تكامل ووسعت زبان - در هيچ زبان ديگري يافت نمي شود.
بهترين اشعار دنيا ازدير باز فارسي وعربي بوده اند.قله ي شعر دنيا به فارس تعلق دارد وشايد بتوان گفت به مسلمان. چراي آنرا از دانشمندان ژنتيك بپرسيد.چرا ؟... به همان دليل كه طراحي ومعماري به اروپا وعلي الخصول ايتاليا... ادبيات داستاني به اروپا... جوانمردي وعرفان به شرق ... وخيلي مثالهاي ديگر . غرض اينكه برخي از اقوام در برخي مسائل تبحر ومعروفيت تاريخي دارند. اگر ازقوم ديگري
شعر خوب چه شعري است؟ در چه صورت مي گوييم : فلان متن شعر است؟جواب را بگذار وبگذر...
بهتر است بپرسيم از كجا مي فهميم فلان متن شعر نيست؟چرا كه تعاريف بسيار متنوع والبته متفاتي از صاحب نامان اين هنر ارائه شده است.بنده شخصا ً توازن ، تخيل وتقافي را از الزامات غير قابل چشم پوشي شعر مي دانم.حالا در ذهن خود يك شعر به معناي واقعي را فرض كنيد.... چنين شعري يك مثلث متساوي الاضلاع است.اضلاع آن بدون تقدم وتاخرفرضي عبارتند از : مضمون ،تخيل و زبان. ريشه ي تمام اختلافات انتقادي در جمله ي قبلي من است.اينكه برخي قويا ً معتقدند شعريت يك اثر به ميزان تخيل آن بستگي دارد... عده اي ديگر را هوادار مضمون مي بينيم وعده اي اصالت اثر واهميت شماره ي يك را به زبان مي دهند.بدون در نظر گرفتن نقد شعر واصول آن ، به راستي چرا وقتي بعضا ً بيتي را
مي شنويم مشعوف مي شويم ولي بغل دستي ما همان بيت را ضعيف مي داند؟كدام يك از ما در اشتباه است ؟چرا؟جواب اين است: هركدام از ما بدون نقشه ي قبلي ، يك فرايند فوري در مغزمان انجام مي
شود به اين شكل كه: به مضمون ، تخيل وزبان نمره مي دهيم ... نمره را در ضريب آن ضرب مي كنيم ومجموع اين سه نمره مي شود نمره اي كه ما به شعر مي دهيم .اين نمره با واكنشهايي از قبيل: احسنت ، عالي بود ، چرت وپرت بود يا خيلي جالب نبود نمود دارد. در حالي كه ما داوران فرضي ضرايب يكساني را براي خود قرار داد نكرده ايم. در ورزش ودر مسابقات علمي يا آزمايشات تجربي ، چنين نيست وملاكهابا عدد قرار داد شده هستند، پس مي توان نمره ي مشخص داد.نمونه ي بارز اين فرايند در انتخاب خودروهاي مورد آزمايش تستر هاي مشهور وانتخاب يك خودرو است. واضح است اگر معيار ها را زيبايي قدرت وايمني خودرو ... با ضرايب مساوي در نظر بگيريم، انتخاب سر راستي داريم.حالا اگر شما مشتري اي باشيد كه به زيبايي خودرو اهميت بيشتري بدهيد .... پر واضح است كه انتخاب شما منطبق بر انتخاب آقايان آزمايشگر نخواهد بود.معمولا ً دوستان ِ فرا واقعيت گرا يا همانسورآليست، تخيل را با هيچ چيز عوض نمي كنند، دوستان ِ شكل گرا يا فرماليست ، زبان را مي پرستند .برخي ديگر هم مضمون گرا هستند.به همين خاطر مواجه ايم باپذيرش يا عدم پذيرش شاعراني قوي يا ضعيف از جشنواره هاي مختلف. مسابقات هنري ملاك كاملا ً مشخصي براي تعيين سطح كار ندارند.چون ملاك دقيقي براي عيار يك اثر نيست وهيچگاه به وجود نخواهد آمد.اگر اين امر ممكن بود مطمئنا ًتا
. همانگونه كه نمي توان اين تلذذ را معكوس كرد سرايش را نيز نبايد معكوس كرد.
يعني شعر را نبايد بر مبناي اصول انتقادي خود آگاه به وجود آورد .بلكه با پشتوانه ي مطالعاتي ويك سري بايد ها ونبايد هاي كلي ، بهتراست ذوق را رها گذاشت وسرايش را بصورت يك تخليه حس ... يا در برخي مواقع بصورت يك عامل قوي براي ايجاد حس وخروشاندن مخاطب ، به كار بست.هيچ شاعر مشهوري در موقع خلق اثر وقعي به بايد ها ونبايد هاي منتقد نمي نهد.بلكه به هويت واصالت اثر وعيار هنري آن فكر مي كند .هرچند به اصول انتقادي نيزبي توجه نيست.اي شاعران جوان!باهنر نمي توان فرموله ومكانيزه ومنطق دو دو تا چارتا بخورد كرد. شعر فرزند ومخلوق قريحه است ونه فرزند اصول
انتقادي .اصول انتقادي را بر مبناي فاخر ترين اشعار بنا مي كنند ونه به عكس.به اين سوال پاسخ دهيدتا تكليف شما با هركدام ازعناصر سه گانه ي شعر معلوم شود: فرض كنيد يك نفر محكم با چكش به
بازوي شما بكوبد.... يا با كارد ميوه خوري بازوي شما را بدرد.... يا با آهن سرخ بازوي شما بسوزاند.... در كدام حالت بيشتر دردتان مي آيد؟اگراز من بپرسندپاسخ معيني ندارم.بستگي به شرايط بدني ام دارد.سوال بعد: در فرض اول چند تا دردتان مي آيد؟بازهم نمي شود گفت... خوب ... در اينجا بحث از حس درد است ودر هنر ببيشتر حس تلذذ مطرح است. ويا درد روحي .... وعينا ً مي توان اين مثال را زد.براي آشنايي بيشتر با عناصر سه گانه ي شعر ، ابيات زيباي زير را بخوانيد :
شادمان چه نمازند؟ وضو باطل بود آب اين رود همان از ده ِ بالا گل بود محمد كاظم كاظمي
حتي اگر نباشي مي آفرينمت چونان كه التهاب بيابان سراب را قيصر امين پور
دو چشم داشت دو سبز آبي ِ بلا تكليف كه بر دوراهي دريا چمن مردد بود حسين منزوي
الف - مضمون:
بدون شك در بيت نخست ، اين معناي سالم وپيام شعر است كه بيشتر از تخيل وزبان فضاي ذهن مارا اشغال مي كند.كه دراصطلاح از آن به مضمون ياد مي كنيم.اين بدان معنا نيست كه بيت ، فاقد تخيل يا زبان قدرتمند است،خير .مضمون يقه ي ما را محكم تر گرفته است تا آن دو .مضمون رسالت شاعراست وهمان اكسيري است كه شاعررا در طول قرنها ماندگار مي كند.حرف حساب شعر است وپيام آن .... محتوا ودرونمايه وهمان چيزي كه اگر زيور آلات شعر را كه تخيل وزبان هستند از آن بگيريم ، يا اينكه بخواهيم مطلب آن بيت را به نثر ساده بنويسيم، خودش تك و تنها باقي مي ماند تا زحمت جذب مخاطب را به دوش كشد .نمونه ي بارز اين امر را در ترجمه ي اشعار خارجي مي بينيم.
لوركا ، قباني ، بيكل وديگران را بيشتر به اين مي شناسيم كه: چه مي گويند؟... اين يعني مضمون ... وكمتر مي دانيم كه: چگونه مي گويند؟چون هم زبان ِ با آنان نيستيم.مضمون، چهره ي واقعي عروس شعر است، پس از صبحي كه از خواب برخواسته وصورت شسته است، ديگر آرايش ها وحتي گريم هاي شب گذشته را با خود ندارد ،خلقت اصلي زيبا يا نازيباي خود را به توي مخاطب نشان مي دهد وهمچنين روح وشخصيت مولفش را.بسيارند شاعراني كه مضمون زشت يا نهايتا ً عادي ونه فوق العاده ي خود را بيت بيت از كارگاه ميزامپلي عبور مي دهند وحتي چهره ي شخصي وطبيعي خود را نيز مي آرايند تا
خوب ؟!...و بسيارند اساتيدي كه اين بيت را به جرم كمبود تخيل در حد نظم بدانند ونه شعر . شما چطور ؟ با ماندگاري آن چه مي كنيد؟ آيا ماندگاري نيز ملاك شعريت است؟يعني اينكه تاليف ماندگار حتما ً شعر بوده است ويا هر شعري حتما ً ماندگار مي شود؟ راز ماندگاري چيست؟ نمي توانيم پاسخ قطعي بدهيم ولي آنچه مسلم است اين است كه به عنوان يك شاعر بايد حتما ً به پاسخ اين سوالات فكر كنيم.
ب – تخيل: حتي اگر نباشي مي آفرينمت چونان كه التهاب بيابان سراب را قيصر امين پور
فرايند خلق تصوير ووقايع است با استفاده از كلماتي كه در بيت داريد.تذكر مهم اينكه عناصر سه گانه ي شعر ، تداخل شديدي باهم دارند.
ج – زبان: دو چشم داشت دو سبز آبي ِ بلا تكليف كه بر دوراهي دريا چمن مردد بود حسين منزوي
بيت منزوي هم هرسه ركن شعر را دارد ولي آنچه شما را ميخكوب مي كندتقابل وعكس وطرد كلمات است. كلمات شما را مثل توپ به هم پاس مي دهند.ديگر اينكه هر كلمه بار معنايي خود را به علاوه ي يك تداعي ديگر وايهام تناسب دارد.سلاست وشيوايي ، سادگي واستحكام جمله فوق العاده است.زبان .... زبان. نوع گويش وكلماتي كه با هدف سلاست وملاحت وشيوايي براي يك مضمون به كار مي بريم.
: چشمش سبز آبي بود واينكه مردد بود.
شادمان چه نمازند؟ وضو باطل بود آب اين رود همان از ده ِ بالا گل بود محمد كاظم كاظمي
حتي اگر نباشي مي آفرينمت چونان كه التهاب بيابان سراب را قيصر امين پور
دو چشم داشت دو سبز آبي ِ بلا تكليف كه بر دوراهي دريا چمن مردد بود حسين منزوي
اين عصاره ي حرفم است: سرايندگان اين ابيات هر سه مي دانند دارند چه مي گويند. ... شعر مي گويند و آنها سوار معنا هستندوافسار كلمه را مي كشند به هر سو كه بخواهند واوج اين حركت را معمولا ً در غزليات حافظ وسعدي مي بينيم. اين نيست كه چيزي با توجه به تناسب لغات با همديگر ببافند وپس از آن ، در آن دنبال استخراج معني بگردند.اگربخواهيد فقط يكي را از بركنيد ، كدام را انتخاب مي كنيد؟مثل سه گلي هستند كه هركدام بوي خود را دارندوانتخاب احتمالي شما به اين بستگي دارد كه شخص شما اصالت وعيار شعر را ... در واقع تلذذ از شعر را بيشتر به خاطر مضمون برتربدانيد ؟
اين بيت را برسي كنيد: گر از تو يك سر مو سر كشد دل ِ حافظ بگير ودر خم زلفت به پيچ وتاب انداز !
مرتضي پارسا.... بهار 85 (پايان قسمت اول)
پنجشنبه دوم فروردین 1386
شعر خارجی
پست آينده با مقاله ي : مثلث منتظر باشيد.
سلام
شروع ِ ايندفه رو با يه خاطره چطورين؟
روبروي سوپر وحدت منتظر خواهرم بودم كه بياد بيرون ، بريم خونه .
يه پير مردي باعصاش نشسته بود وبا يه نگاه عليلي منو زل زده
بود .همون نگاه بس بود.منم دوسه بار تو چشاش نگا كردم وديگه
نه .مي دونستم منتظر فرصته ... خلاصه يه ده ديقه بعد ،خواهرم اومد بيرون
... همين كه خواستم راه بيفتم پير مرده با اون صورت مشكل دارش كه بنده خدا ظاهرا ً از بيماري به اين روز افتاده بود ، با يه كلمات نامفهومي ازم تقاضاي كمك كرد.
منم يه پنجاهي سكه داشتم در آوردم گذاشتم كف دستش . ولي از پنجاهي ناراحت شد
وپس زد! - نه ... من كه گدا نيستم ...
تازه فهميدم مي خواد برا بلند شدن كمكش كنم ...
بعدشم .... زن وبچه شم كه تقريبا ً دو سه متري ما با خريداشون وايساده بودن نشونم داد.
منم عذر خواهي كردم ... ولي راستي من ديگه بايد چه حالي مي داشتم؟!
... واما عالم ويراني ..... عالم شعر:
شکل محال تصویری مانده ام
که نه تسلیم می شود نه شعر .
شکل انتحار دشنامی میان شعر کودکی عراقی ...
شکل ماشه ای که جز فرمان آتش را نمی فهمد ...
اجازه آقا ؟ ...
همیشه انگشت نشانه رو به آسمان اجازه نمی خواهد.
کودک اینبار مقصر را یافته بود .
ما سوت می زدیم و شهاب مرمی ها را می شمردیم .
اصلا ً به تانکهای بد دهن توجه نکن
بیا تا سینه خیز تا دجله قدم بزنیم و
ایدئولوژی بنوشیم
سربازها در فرمان آتش می سوختند
ما دستهامان را گرم می کردیم .
اجازه آقا ؟ ...
سینه های مادرم بوی باروت می دهند
تا چند برادر دیگر باید ادامه داد ؟
آرام آرام همه چیز رنگ می بازد
که کودک
سرب داغ بی قراری را آرام کرده است .
مسعود اسماعیلی
**********
ودر آمد شد افسانه اي
هر دُرنا ستاره اي دارد
جايي سمت پرواز شلتوك ها
لاي ني سار ها وبوي تند ماهي .
ستاره ام ،
پشت لذت بچه درنايي گم شد!
هرصبح
به خود مي گويم :
جايي آنسو تر از راسته ي شالي كارها
ستاره اي افتاده است.
***
سلام مردم
بر دور ترين دست ها نه ...
بر گرگ ها كه آمده اند با شاخه هاي زيتون ... نه از مرز ها
كه از سوراخ ها
چو موران
آتش مي برم ...
مشت داريد؟
عاطفه توكلي
**********
تلخ
انگاره ي كسي همه ي انزواي من
آن كس اگر تو باشي اي دوست واي من
آن كس كه هست ونيست كه فرقي نمي كند
نه ... فرق مي كند كه تودرجاي جاي من
بُرمي خوري وبيت ِ من از تو قدم قدم
يا برگ برگ سرزده در لا بلاي من
يا پله پله تا ته ِ اعماق من... بله ...
سرداب را گذر بده تا انتهاي من
نه پس گرفتم اينكه ... كه : فرقي نمي كند
تو فرق كن! تو با همه... در شعرهاي من
الهام ِ كيست؟عيني يا انتزاعي است؟
اين ازدحام رابطه ها در فضاي من
من كيست؟ شور ِ مرده ي مستي براي تو
تو كيست؟ تلخ ِ مرده پرستي براي من
اي آسمان كه دست تو بالاتر ازهمه است
دستي بزن به دامني از ربناي من
با او بگو بخواه كه ديوانه تر شوم
با او بگو نريز گناهي به پاي من
اينقدر گريه سهم من ودوستم نبود
هرچه كه هست را بگو از ابتداي من
اين ماجرا وقوع ندارد ولي وجود
دارد چه بر سر دل ِ شاعر؟! .... خداي من!
مرتضي پارسا
**********
دومین خالق
چه غم ازخشکسالی؟
وقتی که من می آفرینم چشمه آبی رنگی رادردرونم.
چه غم از زمستان؟
وقتی که من می آفرینم درقلبمکوره ای ازآتش سرخ.
چه غم ازعشق انسانها؟
وقتی که من می آفرینم عشق رابه جاودانگی ،
میان روحم.
پرنده ی کوچک سبز
من آمدم
اما شکوه من آنجا برجای ماند
برکرانه ی دریا
گریان.
من آمدم
اما به کار شما نخواهد آمد.
چراکه روح من آنجا مانده است.
من آمدم.
اما مرا ازآن خود ندانید.
چراکه روح من آنجاست گریان.
دریاها
احساس می کنم که کشتی من
آنجا درعمق آبها به چیز بزرگی برخورد کرده است
واتفاق نمی افتد
...هیچ چیز
...سکوت
...موج....
هیچ چیز اتفاق نمی افتد،یاهمه چیز اتفاق افتاده است
ومابه اتفاق تازه خو می گیریم.
خوان رامون خیمنس اسپانیا
آنگاه که گلهای یاس...
آنگاه که گلهای یاس آخرین بار درآستانه ی خانه شکفت
وهنگام شب،ستاره ی بزرگ
نابهنگام درآسمان باخترغروب کرد،
من ماتم گرفتم ،
وهمچنان به همراه بهاری که همواره باز می گردد
ماتم خواهم گرفت.
ای بهاری که بازگشتت همیشگی است،
تو به یقین سه چیز برای من به همراه می آوری:
یاسی که جاودانه می شکوفد
ستاره ای که درباخترغروب می کند
ویاد مردی که من دوست می دارم.
والت ویتمن امریکا(۱۸۹۲-۱۸۱۹)
**********
بازی درصحنه
درحضوردیگران کتمان می کنم که تو محبوب منی
ودراعماق جان خود
شرمساراین دروغ عظیمم.
می گویم میان ماچیزی نبوده است،
تا ازجنجال رهایی یابم
شایعات آن عشق شیرین راتکذیب می کنم
وتاریخ زیبای خودرا فرومی ریزم.
احمقانه می گویم بی گناهم.
جسم رامی کشم وبه کاهنی بدل می شوم .
ازبهشت چشمانت می گریزم.
نقش دلقکی رابازی می کنم،عشق من !
واین بازی رامی بازم وباز می گردم .
چراکه شب
- حتی اگر بخواهد -
نمی تواند ستاره هایش را انکارکند
ودریا
- حتی اگربخواهد-
کشتی هایش را...
باکودکی
امشب راباتوسرنخواهم کرد.
امشب هیچ جایی نخواهم بود.
یک کشتی خریده ام با بادبانی ِ بنفش
که تنها دربندرچشمهای تو آرام می گیرد
وهواپیمایی
که با نیروی عشق توبالامی رود.
یک جعبه مداد رنگی خریده ام
تاتمامی شب را
برکاغذی سفید
با کودکی ِخود ، سرکنم.
نامه های عاشقانه
٭٭٭
ازمن وتو کاری ساخته نیست
زخم
با خنجری که پیش رو دارد
چه کند؟
٭٭٭
وقتی گفتم :دوستت می دارم
می دانستم که الفبایی تازه را اختراع می کنم
به شهری که درآن
هیچکس خواندن نمی داند.
شعرمی خوانم،
درسالنی متروک
وشرابم را درجام کسانی می ریزم
که یارای نوشیدنشان نیست.
٭٭٭
نامه های من به تو
برتر ازخود مایند.
زیرا نور
برترازفانوس است.
شعر
برترازکتاب،
وبوسه برتر ازلبهاست.
نزّارقبانی سوریه (1998- 1923)
**********
آرزو
کاش می شد
سرم رایک هفته درگنجه ای بگذارم.
درکنجه ای تاریک وتهی
باقفل درشتی بردریچه اش
وبجای آن
برشانه های خود چناری بکارم
وبرای هفته ای
درسایه اش بیارایم.
خوش بینی
شعرهایی که می نویسم چاپ نمی شوند
اماخواهند شد.
دراتظارنامه ای هستم ، شاید روزمرگ به دستم برسد
اماخواهدرسید.
نه پول ، نه حکومتها
دنیا دردستهای انسان خواهدبود ، شاید صدسال دیگر.
اما خواهدبود.
اندیشیدن به تو
اندیشیدن به توزیباست
وامید بخش.
آنچنان که شنیدن ترانه ای ازخوش صداترین خنیا گرجهان.
اما دیگرامید ، مراراضی نمی کند.
ترانه شنیدن نیز.
می خواهم خودم ترانه بگویم.
جدایی
...
باریک ترازمو
برنده ترازشمشیر
جدایی پلی درمیان ماست.
حتی آنزمان که زانو به زانوی یکدیگرنشسته ایم.
هواپیمای برلین –مسکو 6ژوئن1960
ناظم حکمت ترکیه (1963- 1902)
**********
آمپارُ
آمپارُ!
باجامه ی سپیدت درخانه چه تنهایی!
استوای یاس ِسنبل ِرومی!
جهش شگفت ِآب نماهای باغ و آواز زرد ِقناری رامی شنوی ؟
درهرغروب
رقص سروها وپرندگان را مشاهده می کنی ، وحروف رایک به یک
برچلوار ِسفید ، سوزن می زنی .
آمپارُ!
با جامه ی سپیدت درخانه چه تنهایی!
آمپارُ!
چه دشواراست که بگویم:
دوستت می دارم.
به راستی
دوست داشتن تودشواراست
آنچنان که من دوست می دارم.
که هوا ازعشق توام رنج می دهد
دل و
کلاهم را.
پس این نوارمراکه می خرد ازمن؟
واین دلتنگی پنبه ای سپیدرا،
تا ازآن دستمالی ببافد؟
دریغا
دشواراست دوست داشتن تو
آنسان که من دوست می دارم.
کندو
ما درپیله های شیشه ای
به کندویی ازهواییم .
ازدوسوی شیشه به هم بوسه می فرستیم.
چه زندان زیبایی
که دریچه اش ماه است.
مردن درسپیده دم
شبی باچهارماه و
یکی درخت
وستاره وپرنده ای تنها...
برجسم وجان خویش
مُهرلبان توراجستجومی کنم.
فواره باد راغرق بوسه می کند ، بی که درآغوشش کشد.
ومن آن نه راکه تونثارم کرده ای
برکف خویش می برم.
چونان لیمویی سپید.
شبی باچهار ماه و
یکی درخت
وسایه وپرنده ای تنها...
دستهایم برگها رافرومی ریزند
نامت رادرشبی تاربرزبان می آورم.
ستارگان برای سرکشیدن ماه طلوع می کنند
وسایه ه های مبهم می خسبند.
خود راتهی ازساز وشعف می بینم.
(ساعتی مجنون
که لحظه های مرده را زنگ می زند...)
نامت رادراین شب تار برزبان می آورم.
نامی که طنینی همیشگی دارد.
فراترازتمام ستارگان ،
پرشکوه ترازنم نم باران.
آیا توراچون آن روزهای ناب دوست خواهم داشت؟
وقتی که مه فرونشیند ،
کدام کشف تازه انتظارمرامی کشد؟
آیابی دغدغه ترازاین خواهم بود؟
دستهایم برگچه های ماه رافرومی ریزند...
فدریکوگارسیالورکا اسپانیا ( 1936- 1898)
**********
لبخند
شب هرگز کامل نیست
نشان به این نشان که من می گویم!
نشان به آن نشان که می دانم ،
درانتهای غم همیشه دریچه ای بازاست ، دریچه ای روشن.
همیشه رویای بیداری هست:
برآوردن آرزویی ،
سیرکردن گرسنه ای ،
دلی بخشنده ،
دستی درازشده ،
آغوشی گشوده ، چشمانی نگران ،
یک زندگی ،
یک زندگی مشترک.
عاشق
برپلکهای من ایستاده است
مودرموی من.
همشکل دستهای من و
همرنگ چشمانم...
چون سنگی پرتاب شده به آسمان ،
درسایه ی من محومی شود.
چشمانش همیشه بازند،
تامن نخوابم.
رویاهایم درچشمه ای روشن خورشید را تبخیرمی کنند.
مرامی خنداند ، به گفتنم وامی دارد ،
بی که حرفی برای گفتن داشته باشم.
بهار
ساحل دریا پرازگودال است.
جنگل پرازدرختانی که دلباخته ی پرندگانند.
برف برقله ها آب می شود.
شکوفه های سیب آنچنان می درخشند که خورشید شرمنده می شود.
شب
روز زمستانی است
درروزگاری گزنده .
من درکنارتو- ای زلال زیبارو –
شاهداین شکفتنم.
شب برای ما وجود ندارد.هیچ زوالی برما چیره نیست ،
توسرمارادوست نداری
حق بابهار ِماست.
پل الوار فرانسه (1952 – 1895)
**********
شبْْْ بیداری
آن شب
تمام چراغهای دره خاموش شده بودند
جزیک چراغ
وآن چراغ شاعری بود
نشسته بربالین زخم دریده ی شعرش.
اندوه واندوه
- صبح به خیربرف دمادم!
برای تنهایی ام چه ارمغان داری ؟
- اندوهی سپید!
- ظهربه خیرباران ناشناس!
برای تنهایی ام چه ارمغان داری ؟
- اندوهی نمناک!
- عصربه خیربادبی پناه !
برای تنهایی ام چه ارمغان داری ؟
- اندوهی سوزان!
- شب به خیر پرنده ی تاریکی!
برای تنهایی ام چه ارمغان داری ؟
- رویایی که درآن
نه برف آرام گیرد،
نه باران ،
نه باد،
نه تنهایی،
ونه چشم های شاعر.
پنهان کاری
ابررا پیش چشمان آسمان دزدیدند.
بادرا پیش چشمان ابر،باران راپیش چشمان باد
وخاک راپیش چشمان باران دزدیده اند.
ودرخاک پنهان کرده اند آن چشمهایی را
که دزدان رادیده بودند.
شیرکوبی کسکردستان( 1940)
**********
ستایش منفی بافانه ی خود
خیال عقاب ازهربابت آسوده است .
پلنگ سیاه
عذاب وجدان رانمی شناسد.
ماهی ِآدمخوارشکی دررفتارخود ندارد.
مارزنگی خودرابی عیب می ارند.
هیچ کفتاری انتقاد رانمی پذیرد.
ملخ ،سوسمار،خوک وخرمگس
اززندگی خود راضی اند.
قلب نهنگ صدکیلو وزن دارد
اما سبک است.
چیزی حیوانی ترازوجدان پاک
درسیاره ی سوم منظومه ی شمسی وجود ندارد.
لباس ها
درمی آوری ، درمی آورم
درمی آورید!
بارانی ،پلوور،پیراهن وکت
پشمی ، نخی ، کتانی
دامن ، شلوار، جوراب ، شورت
می آویزی ، می گذاری برپشتی صندلی ، برپاراوان.
پزشک می گوید:- موضوع ْجدی نیست
خواهش می کنم لبایس بپوشید ،ا ستراحت بکنید ، سفربروید
سه ماه بعد مراجعه کنید
یکسال بعد ، یکسال ونیم بعد...
دیدی خیال می کردی؟
اومشکوک بود.
حالازمان پوشیدن لباس است.
زمان بستن دستها بادست لرزان.
بند کفش ، دگمه های فشاری ، زیپ ها وسگک ها
کمربند ، کراوات ، یقه ی پیراهن .
دستها ازآستین بیرون می آیند.
حالاازساک وچمدان دربیار
شال گردن های مچاله ی گلدار و راه راه وخال خال وچارخانه
که مدت استفاده ازآنها تمدید شده است.
عده ای شعر رادوست می دارند
عده ای(یعنی نه همه)
اقلیت
نه اکثریت
اگرمدرسه راکه شعروشاعران درآن اجباری است به حساب نیاوریم ،
شاید درهردوهزارنفر
دونفرباشند.
دوست می دارند
اما آش رشته راهم دوست داریم
رنگ آبی راهم .
تعارف وشال گردن کهنه را،
حق به جانب بودن ونوازش سگ راهم دوست داریم.
شعررا...
ولی این شعرچیست؟
پاسخ مرددی که داده شده اند بسیارند.
من هم نمی دانم چیست
وبه آن می چسبم ،
مثل حفاظ پله ها.
ویسواوا شیمبورسکا لهستان (1923)
**********
دلتنگی های آدمی را
باد ، ترانه ای می خواند.
رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد
وهردانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند.
سکوت
سرشارازسخنان ناگفته است.
ازحرکات ناکرده
وشگفتی های به زبان نیامده .
دراین سکوت حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
ومن.
٭٭٭
پس ازسفرهای بسیار
وعبورازفراز وفرود امواج این دریای طوفانخیز
برآنم
که درکنارتولنگرافکنم ،
بادبان برچینم ،
سکان رهاکنم ،
به خلوت لنگرگاهت درآیم و
درکنارت پهلوگیرم.
آغوشت رابازیابم:
استواری امن زمین را
زیرپای خویش.
٭٭٭
ازکسی نمی پرسند
جه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید.
ازعادات انسانیش نمی پرسند ، ازخویشتنش نمی پرسند.
زمانی به ناگاه
باید با آن رودرروی درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فروریختن را
تا دیگربار
بتواند که برخیزد.
٭٭٭
گذشته می گذرد.
حال ،طماع است.
آینده
هجوم می آورد.
بهتراست بگویمت :
برگذشته چیره شو
حال را داوری کن
وآینده را
بیاغاز.
٭٭٭
وقتی که مرگ مارا برباید
- توراومرا-
نباید که درپایان راهمان
علامت سوالی برجای بماند.
تنها نقطه ای ساده ...
همین وبس!
چرا که ما
درحیات کوتاه خویش
فرصت های بی شماری داریم
که دریابیمشان.
مارگوت بیکل آلمان
**********
درتعجبم ازکسی که ازخوردنی ها به خاطر زیانشان پرهیزمی کند ولی ازگناهان بخاطرزشتی آنها پرهیز نمی کند. حضرت زین العابدین(ع)
ضرب المثل:
مردگان واقعی رانباید درگورستان جستجوکرد. آلمانی
محک طلاآتش است ،محک زن طلاست ومحک مرد،زن است. اتازونی
موی سراحمق هرگز سفید نمی شود. فرانسوی
کسی که ازهیچکس خوشش نمی آیدبدبخت ترازکسی است که هیچکس دوستش ندارد. فرانسوی
ذهن هاي بزرگ هدف دارند. ذهنهاي کوچک آرزو
Washington Irving
چيزي که ما نياز داريم،
تعدادي بيشتر از افراديست که در انجام امور غيرممکن تخصص دارند.
Theodore Roethke
بهترين و زيباترين چيزها در اين دنيا، ديده و يا شنيده نخواهند شد.
بلکه بايد با قلب حس شوند.
هلن کلر
در رويا و عشق هيچ غيرممکني وجود ندارد.
Janos Arnay
از افرادي که آرزوهايت را کوچک مي شمارند دوري کن.
افراد کوچک هميشه اين کار را انجام مي دهند
ولي افراد واقعا بزرگ کاري مي کنند که تو هم بزرگ شوي.
برخي اوقات خودمان وسيله نابوديمان را به دشمن ميدهيم.
Aesop
به ياد داشته باش که امروز همان فردائيست که ديروز نگرانش بودي.
Dale Carnegie

