پنجشنبه هشتم آذر 1386
رستم وسهراب
متن مصاحبه ي اخير اينجانب با ایکنا در خصوص
لزوم تغيير در نحوه ي اجراي كنگره هاي ادبي .
آرامش
ندارم آرامشي اگر با تو آتشم شعله ور نباشد
نمي پرم در هواي بي تو كه آسمان پر خطر نباشد
تورابه جاي ترانه هاي نگفته برلب نمي برم تا
به جز دلم هيچ چشم وگوشي به نام تو مفتخر نباشد
مي آيم ومي ستايم ومي سرايم آري به ياد يارم
اگربيايد اگرنيايد اگركه باشد اگر نباشد
تورا كه ديدم به خويش گفتم بدون تو ريشه اي ندارم
درخت ، مانا نمي شود تا حضور ِ تلخ تبر نباشد
شواهد امشب نشانه هايي غريب دارند وهرچه ديدم
نمي شود از ستاره ي تو بر آسمانم گذر نباشد
گذشته را با گذاري از خاطرات خود واگذار كردم
كه نه دل من كه نه دل تو ميان ما دربدر نباشد
تو هركه هستي تو هرچه هستي چه گبري وچه خداپرستي
ازعشق خود بي خبر نباشي واز تو هم بي خبر نباشد
پاييز 86
بازخواني پرونده ي فجيع ترين تراژدي ادبي دنيا :
رستم وسهراب

كتاب فارسي دوره ي دبيرستان ، رستم وسهراب را بامقدارحجمي از ابياتي كه
مي دانيم معرفي نموده است ! اين داستان ِ حدود هزار ودويست سيصد بيتي
فراز وفرودهاي فراوان وشخصيتهاي گوناگوني دارد كه هريك تأثيري در
وقوع اتفاقات آن دارند ... نه فقط رستم وسهراب وتصميمات اين دو ... هرچند
اصلي ترين وموثر ترين همينانند.
در نگاره ي زير، كه باتوجه به ابيات دوشاهنامه ي مختلف تهيه شده ،
از تعداد ابيات به حد زيادي كا سته ام ، لكن كليه اتفاقات روايي ، ذكر شده
تا قضاوت در خصوص سوالات زيربراي توي خواننده مستدل باشد :
1- آيا رستم ، سهراب را شناخت واورا كشت ؟
2- آيا سهراب ، رستم را شناخت وبا او نبرد كرد ؟
3- آيا دوپهلوان درطي سه نبردي كه باهم داشتند جوانمردانه جنگيدند ؟
4- آيا تهمينه در قتل سهراب نقش داشت ؟
5- آيا كيكاووس در قتل سهراب نقش داشت ؟
6- آيا قتل سهراب ، يك اتفاق بود ؟
7- اصولا ً چرا رستمي كه با اكراه به جنگ از زابل آمده بود ، بر جنگ
با سهراب آنقدر پاي فشرد تا اورا كشت؟
با شخصيتهاي اصلي داستان آشنا شويد :
تورانيان :
افراسياب (شاه) - سهراب (سپهسالار)- هومان(سردار )- بارمان (سردار)-
تهمينه (مادر سهراب)- ژندرزم(دايي سهراب)
ايرانيان :
كاووس (شاه)- رستم (سپهسالار)- گيو(سردار)- طوس ( سردار)-
گژدهم (فرمانده ي دژ سپيد وپدرگرد آفريد ) - گردآفرید( دژبان)- هجير( دژبان )
با تمام تلخيص ، نسبتا ً مفصل است. لكن يقينتان مي دهم كه از خوانش آن
پشيمان يا خسته نخواهيد شد.
خلاصه ي داستان رستم و سهراب با ذكر تمام وقايع ( ذخيره كنيد وبخوانيد )
بخش اول از سه بخش:
كنون رزم سهراب و رستم شنو دگرها شنيدستي اين هم شنو
يكي داستان است پرآبِ چشم دلِ نازك از رستم آيد به خشم
كنون رزم سهراب گويم درست از آن كين كه با او پدر چون بجست
رستم به شكار مي رود – گوري از درخت ، آويزان و بريان مي كند – به استراحت مي پردازد – رخش از او فاصله مي گيرد و گم مي شود – كمانداران توران رخش را مي بينند و در او طمع مي ورزند – رخش سه نفر از آنها را مي كشد لكن نهايتا ً اسير آنها مي گردد – رستم نزد شاه سمنگان مي رود و به خوبي استقبال مي شود – رستم تهديد مي كند كه در صورت نيافتن رخش ، چه ها مي كند و شاه قول مساعد مي دهد – نيمه شب دختر شاه ، تهمينه به رستم وارد مي شود و به او ابراز علاقه مي كند
تو را ام كنون گر بخواهي مرا بيند همي مرغ و ماهي مرا
يكي آنكه بر تو چنين گشته ام رد را ز بهر هوا كشته ام
و ديگر كه از تو مگر كردگار نشاند يكي كودكم در كنار
سه ديگر كه رخشت به جاي آورم سمنگان همه زير پاي آورم
چو رستم بدانسان پريچهره ديد ز هر دانشي نزد او بهره ديد
دگر آنكه از رخش داد آگهي نديد ايچ فرجام جز فرّهي
بفرمود تا موبدي پرهنر بيايد بخواهد ورا از پدر
وز آنجا سوي زابلستان كشيد كسي را نگفت آنچه ديد و شنيد
سهراب از نتيجه ي همان شب به دنيا مي آيد و حالات عجيبي دارد – يك روزگيش يك ماهه و يك ماهگيش يكساله مي نمايد – عجيب نيرومند است – سهراب بزرگ مي شودودر سن نوجواني از پدر خود مي پرسد و تهمينه ماجرا را بازگو مي كند – سهراب عزم يافتن پدر مي كند – تهمينه او را باز مي دارد و مي گويد كه اين حرف را با كسي بيان نكن
بگفتش تو اينرو به خوبي نگر كه بابت فرستاده اي پرهنر
دگر گفت : افراسياب اين سخن نبايد بداند ز سر تا به بن
كه او دشمن نامور رستم است به توران زمين زو همه ماتم است
چنين گفت سهراب كاندر جهان ندارد كسي اين سخن را نهان
خبرده نژادي كه چونين بود نهان كردن از من چه آيين بود
نهاني چرا داشتي از من اين نژادي به آيين و با آفرين
چو رستم پدر باشد و من پسر نباشد به گيتي يكي تاجور
سهراب با نيت به سلطنت رساندن خود و پدرش عزم حمله به ايران مي كند – افراسياب خشنود مي شود و اين فرصت را براي دشمني غنيمت مي شمرد – سهراب نيز اسبي در خور نمي يابد و بسيار مي گردد نهايتا ًكسي مدعي مي شود كه كره ي مناسبي دارد
كه دارم يكي كره رخشش نژاد به نيرو چو شير و به پويه چو باد
به افراسياب خبر مي رسد كه چنين نوجواني قصد حمله به ايران دارد افراسياب بسيار خشنود مي شود و موقعيت را جهت دشمني فراهم مي بيند – تحفه ي بسيار براي سهراب مي فرستد و هومان و بارمان را با سپاه فراوان در معيت او گسيل مي دارد – سهراب نيز بسي خشنود است
هنوز از دهان بوي شير آيدش همي راي شمشير و تير آيدش
چو افراسياب اين سخنها شنود خوش آمدش و خنديد وشادي نمود
به گردان لشكر سپهدار گفت كه اين راز بايد كه ماند نهفت
پسر را نبايد كه داند پدر ز پيوند جان و ز مهر گهر
مگر كان دلاور گو سالخورد شود كشته بر دست اين شيرمرد
چو بي رستم ايران به دست آوريم جهان پيش كاووس تنگ آوريم
وزان پس بسازيم سهراب را ببنديم يك شب بدو خواب را
وگر كشته گردد به دست پدر وزان پس بسوزد دلِ نامور
به پيش اندرون هديه ي شهريار ده اسب و ده استر به زين و به بار
كه گر تخت ايران به دست آوري زمانه برآسايد از داوري
از اين مرز تا آن بسي راه نيست سمنگان و توران و ايران يكي است
سوي مرز ايران سپه را براند همي سوخت ز آباد چيزي نماند
سهراب به اولين دژ مرزي ، دژ سپيد مي رسد – هجير ، برادر گردآفريد پس از رجز خواني فراوان و نبرد ، شكست مي خورد و اسير سهراب مي شود – گردآفريد به جنگ سهراب مي رود
زني بود بر سان گردي سوار هميشه به جنگ اندرون نامدار
كجا نام او بود گردآفريد كه چون او به جنگ اندرون كس نديد
چنان ننگش آمد ز كار هجير كه شد لاله رنگش به كردار قير
نهان كرد گيسو به زير زره بزد بر سر تاج رومي گره
شكست گردآفريد پس از نبردي جانانه و برداشتن كلاه خود او توسط سهراب و تعجب سهراب –
سهراب مي گويد :
زنانشان چنين اند ايران سران چگونه اند گردان جنگ آوران ؟!
بدو گفت از من رهايي مجوي چرا جنگجويي تو اي ماهروي
نيامد به دامم بسان تو گور ز چنگم رهايي ميابي مشور
گردآفريد پيشنهاد معامله به سهراب مي دهد مبني بر تحويل دژ سپيد در مقابل رهايي خود – سهراب به او علاقه مند مي شود و گردآفريد به تاخت به دژ مي رود – سهراب هم مي آيد ولي گردآفريد به محض ورود به دژ در را مي بندد و او را فريب مي دهد – گژدهم پدر گردآفريد از اين خدعه به وجد مي آيد و به اومي گويد :
كه هم رزم جستي هم افسون و رنگ نيامد ز كار تو بر دوده ننگ
سهراب در آتش است هم از عشق و هم از فريبي كه از يك خورده است و به گردآفريد از پايين مي نگرد و مي گويد :
كه اين باره با خاكِ پست آورم تو را اي ستمگر به دست آورم
بخنديد و آنگه به افسوس گفت كه تركان ز ايران نيابند جفت
گردآفريد به او گوشزد مي كند كه با اين اوصافي كه داري حتما ً از تركان نيستي – به خود رحم كن كه اگر رستم بيايد همه كشته مي شويد - گژدهم پدر هجير و گردآفريد نامه اي به كاووس مي فرستد و از پهلوان هولناكي به نام سهراب ياد مي كند و مي گويد انگاري رستم است و از همان نژاد و اينكه تا دير نشده و ايران به فتح درنيامده لشكر كشي كند.
تو گويي مگر بي گمان رستم است و يا گردي از تخمه ي نيرم است
سواران تركان بسي ديده ام عنان پيچ از اينگونه نشنيده ام
شب هنگام گژدهم دژ را خالي كرده و همگي از راه مخفي مي گريزند – سهراب فردا دژِ خالي را فتح مي كند و گردآفريد را نمي يابد و دريغ مي خورد
غمِ جان برآرد خروش از درون اگرچند عاشق بود ذوفنون
هومان از حركات سهراب مي فهمد كه عاشق شده است و اندكي در جنگ سستي مي كند ، پس او را دوباره با دلايل خاصي ترغيب به جنگ مي كند – سهراب از دوباره عزم خود را جزم مي كند – كاووس نامه اي پرتمجيد و تأكيد براي رستم مي فرستد مبني بر اينكه از سربازان خردمند استفاده و فورا ًحركت كند – نامه ي مهر و موم شده توسط گيو فرستاده مي شود – رستم نامه را مي خواند و تعجب مي كند كه :
از آزادگان اين باشد شگفت ز تركان چنين ياد نتوان گرفت
من از دخت شاه سمنگان يكي پسر دارم و هست او كودكي
هنوز آن نياز دل و جان من نه مرد مصاف است و لشكر شكن
همي مي خورد با لبِ شير بوي شود بي گمان زود پرخاشجوي
و گيو مي گويد كه طبق شواهد ، سهراب حدود 14 ساله است – رستم علي رغم نامه ي كاووس تعجيل نمي كند وكاووس چند روزي در اضطراب وترس از تورانيان باقي مي ماند – رستم از فرط عجب و مستي سه چهار روز بعد راه مي افتد –پس از ورود رستم و پهلوانان به دربار، كاووس به شدت خشمگين مي شود و رو به گيو مي گويد :
كه رستم كه باشد كه فرمان من كند پست و پيچد ز پيمان من
اگر تيغ بودي كنون پيش من سرش كندمي چون ترنجي ز تن
بگيرش ببر زنده بر دار كن وزو نيز مگشاي بر من سخن
ز گفتار او گيو را دل بخست كه بردي به رستم برآنگونه دست
برآشفت و با گيو و با پيلتن بدو خيره مانده همه انجمن
بفرمود پس طوس را شهريار كه رو هر دو را زنده بر كن به دار
بشد طوس و دست تهمتن گرفت بدو مانده پرخاشجويان شگفت
كه از پيش كاووس بيرون برد مگر اندر آن تيزي افسون برد
تهمتن بزد دست بر دست طوس تو گفتي ز پيل ژيان يافت كوس
همه كارت از يكدگر بدتر است تو را شهرياري نه اندر خور است
چنين تاج بر تارك بي بها بسي بهتر اندر دم اژدها
من آن رستم زال نام آورم كه از چون تو شه خم نگيرد سرم
تو سهراب را زنده بر دار كن برآشوب و بدخواه را خوار كن
تو اندر جهان خود ز من زنده اي به كينه چرا دل پراكنده اي
چو خشم آورم شاه كاووس كيست چرا دست يازد به من طوس كيست
چه كاووس پيشم چه يك مشت خاك چرا دارم از خشم كاووس باك
مرا زور و پيروزي از داور است نه از پادشاه و نه از لشكر است
چه آزاردم او نه من بنده ام يكي بنده ي آفريننده ام
دليران به شاهي مرا خواستند همان گاه و افسر بياراستند
سوي تخت شاهي نكردم نگاه نگه داشتم رسم و آيين و راه
اگر من پذيرفتمي تاج و تخت نبودي تو را اين بزرگي و بخت
نشاندم بر اين تخت ، من كيقباد چه كاووس دانم چه خشمش چه باد
وگر كيقبادم ز البرز كوه به زاري فتاده ميان گروه
نياوردمي من به ايران زمين نبستي كمربند و شمشير و كين
تو را اين بزرگي نبودي و كام كه گويي سخنها به دستان سام
اگر من نرفتم به مازندران به گردن برآورده گرز گران
كه كندي دل و مغز ديو سپيد كه را بود بر بازوي خود اميد
رستم گفت كه خود چاره ي سهراب كنيد و رفت – بزرگان متأسف شدند و به شور نشستند
غمين شد دل نامداران همه كه رستم شبان بود و ايشان رمه
بزرگان ،كارهاي رستم را خاطرنشان كردند مانند : رهانيدنشان از ديوهاي مازندران و اسارت در هاماوران – گودرز ، پدر گيو نزد شاه رفت و او را شماتت كرد – كاووس پشيمان شد و ايشان را دنبال رستم فرستاد تا او را بازگردانند
تو داني كه كاووس را مغز نيست به تيزي سخن گفتنش نغز نيست
تهمتن گر آزرده گردد ز شاه نباشد مر ايرانيان را گناه
رستم دوباره گله گذاري مي كند و اعمال نيك گذشته ي خود را يادآور مي شود – گودرز نيز ضمن تائيد تأكيد مي كند : با تعاريفي كه گژدهم از سهراب كرده ، اگر بازنگردي خواهند گفت كه تو نيز ترسيده اي - رستم باز مي گردد و با شاه آشتي مي كند – شاه دلجويي مي كند و رستم تواضع به خرج مي دهد – شب بزمي برپا مي شود و صبح لشكر بسيار مجهز كاووس حركت مي كند و به دژ سپيد مي رسد – سهراب علي رغم ديدن لشكر از بالاي دژ اصلا ً نمي هراسد و به بزم شبانه ي خود مي پردازد – رستم با اجازه و هماهنگي كاووس به صورت ناشناس ، جهت شناسايي دشمن با لباس تركان به بزم شبانه ي تركان مي رود – او بي سلاح و زره است و سهراب را مي بيند كه :
تو گفتي همه تخت سهراب بود به سان يكي سرو شاداب بود
دوبازو به كردار ِ ران هيون برش چون بر شير و چهره چوخون
در حالي كه رستم از دو او را مي پاييد ، ژندرزم براي كاري بيرون از بزم مي آيد - به رستم شك مي كند و از او مي پرسد تو كيستي ؟ - رستم با يك مشت او را مي كشد و متواري مي شود - پس از تأخير ژندرزم ، سهراب ديگران را به جستجوي او مي فرستد ولي آنها با جسد ژندرزم مواجه مي شوند – ژندرزم دايي سهراب بود ،پسر شاه سمنگان كه تهمينه در لحظه هاي آخر ، جهت شناساندن پدر و پسر به يكديگر او را همراه سهراب فرستاد بود .
خروشان پر از درد بازآمدند ز درد دل اندر گداز آمدند
سهراب مي گويد كه گرگي به گله زده است و بايد بزم را ادامه داد تا روحيه حفظ شود
اگر گم شد از بزم من ژنده رزم نيايد همي سير جانم ز بزم
به هومان بفرمود تا مي خوريم همه لشكر غم ز مي بشكريم
رستم به سوي ايرانيان باز مي گردد – گيوكه پاسبان شبانه ي آن ساعت است بر او شمشير مي كشد – رستم مي خندد و گيو را مي شناسد – رستم نزد شاه مي رود و گزارش مي دهد - سهراب نزد هجير مي رود و او را تهديد و تطميع مي كند كه سرداران ايران را كاملا ً به او بشناساند ودر اين راه هجير قول مي دهد كه راست بگويد – سهراب نشاني ظاهر بزرگان را مي دهد و شاه ، طوس و گودرز را مي شناسد ولي وقتي نشاني هاي رستم را كه در ميان سپاه ديده بود مي دهد ...
