پنجشنبه دوم آبان 1387
این روزها ...
سلام
مجبورم باز هم عذر خواهی کنم ازاینکه نمی توانم پاسخ بسیاری از دوستان
را بدهم . علت را تکرار می کنم :
من از منزل خودم به اینتر نت دسترسی ندارم.
به دو پست قبل مراجعه کنید توضیح داده ام .
از دفتر : سپیدی جهان , هرمز علی پور
1-
می مردم اگر که در همان حالت می ماندم
نمی توانم بگویم اما چگونه هم بودم
فقط می دانم که می مردم
علی الخصوص روزنامه های زرد را که می خواندم
انگار که تازه اند وبوی آخرین صبح مرا دارند
ونام ها وامضاها که دیگر یک تکه از تاریخ اند
واز خودم پرسیدم چه شد که من ماندم
برای همین است که اینقدر تنهایم ومی بینم
در کاغذهای زرد که پاره می شوند به آسانی
چقدر درخت مرده می توان دید وچقدر دوست و
چقدر کبوتران غمگین ومزار های گلهای گونه گون را
2-
...
که ما اگر به هر کس که می رسیم بخواهیم
کوچکترین اندوه خود را شرح دهیم
دیگر چیزی برای نوشتن نمی ماند و
زندگی جهنمی می شد که در گفتن نمی گنجد
وبد تر از اینکه می بینیم وفکر می کنیم گاهی
3-
...
وگاه بی آنکه بدانیم در شب سخن می گوییم و
صبح از چشم خود می فهمیم گریسته ایم آن قدر
که در پلکهایمان انارهای شکسته بسیار است
از دفتر : عشق پشت چراغ قرمز نمی ماند ، نزار قبانی
1-
در برابر تو به کار برده ام
همه ی سلاحهای کهن را
وهمه ی سلاحهای نوین را
از کمان تیر انداز
تا دشنه ی یمانی ،
از سرنیزه ی افریقایی ...
تا موشک قاره پیما
حتی ناخن هایم را به کار گرفتم
تا دیوار غرورت را بشکنم.
وقتی از کف دادم اسبهایم را
وسربازانم را
ونشان هایم را
گریه کنان کنار توپخانه هایم نشستم
زیرا دریافتم
که همه ی نقشه هایم ربوده شده اند
وهمه ی تلگرافهای محرمانه ام فاش گشته اند
وشجاع ترین سردارانم مرا وانهاده
وبه چشمان سیاهت پناهنده شده اند!
2-
مشکل من با زنان این است
که هر بار رابطه باتو را انکار کردم
صدای نرم ِ به هم خوردن ِ النگوهایت را
در زیر وبم ِ صدایم شنیدند
ولباس خوابت رادیدند که در گنجه ی حافظه ام آویخته بود.
اگر مردی را می شناسی
که بیش از من دوستت دارد
اورا نشانم بده
تا به او تبریک گویم
وسپس بکشمش !
وآخرین سروده ی من
هیچ آدمی شبیه به حوا نمی شود یوسف عزیز هست زلیخا نمی شود
هر دفعه خواستیم فراموش هم شویم با این گمان که می شود اما نمی شود
وقتی دروغ ِ عشق بزرگ است مثل تو نه از زبان من نه تو حاشا نمی شود
دیروزهای مانده رها را که مرده اند امروز جان ببخش که فردا نمی شود
دیوانگی خوش است ولی دسترنج آن چیزی برای روز مبادا نمی شود
زن باش حس مرد شدن در وجود من جز با جنون شخص تو ارضا نمی شود

