تبليغاتX
فوران

شنبه سی ام آذر 1387

یلدا

سلام !  اول يه چيزي :

هيچكس يارب اسير جذبه ي الفت مباد

مرغ دست آموز در پرواز هم آزاد نيست !

 

با سروده هاي دوستان اهوازي ...

 

(این شعر را برای چشمان یک فرشته نوشته ام )

سنگهاي يخ زده

 

ديوانگان ِ در نفسم امشب چون تشنه اند رو به من آوردند

دنبال چشمهاي تو مي گشتم  چشمان من كه گريه نمي كردند

 

با نبض من تمام نفسهایم همراه شب به سمت تو مي آيند

تا آخرين نفس نه نمي خواهم از آسمان بدون تو برگردند

 

باران گرفته ، خواب نيست اما ... درآسمان ، نه ... آب نيست ، انگار ...

آتش گرفته چشمه ی بارانها اما هميشه در نفسم سردند

 

سنگين – نفس – نفس – نفسم سنگي است يك كوه در گلوي من افتاده است

اين لحظه ها كه عمق نفسها را با سنگهاي يخ زده پر كردند

 

من عاشقم ، به دست تو جان دادم من مرده ام ولي نفسم در توست

ديوانگان ِ در نفسم حالا دنبال چشمهاي تو مي گردند

 

عليرضا آبروشن  

****************************************************

تاريخ فنر است

 

سرك كشيدم توي يقه ي خودم

صورتم را پوشاندم

تا

حتي خودم را نديدم –  نشناختم

به تو پناه آورده بودم از آلت قتاله نزديك بود

كار دستم دهد

ازعشق ازعشق ازعشق – كه نداشتم – پوشيده شدم از تو

...

زندگي فنر است

پيچ مي خورد لاي سيم تلفن

دلم

-         بپيچ

-         پيچيدم

پيچيده شدم

گوشي از دست من افتاد.

اعتماد كرده بودم به رباطهاي انگشتانم – رگهاي برجسته ي دستت

رديف منحني انگشتانت = پرنده

" پرنده اي به نام آذرباد " مي چرخد

                                     در مدار فنر يا پيچ

آذرباد!

دايره همه چيز را زير مجموعه مي گيرد.

دايره شكل مقدس محدوديت نامحدود است

                                        براي تمام رقص من

                           كه سر تا پا بچرخم و بپيچم و...

صداي نوحه

چيزي جدا از همه ي اين حقيقتها

واقعيت است.

شش سالگي مي دويدم از ضد هوايي

اما از بمباران ...

فقط نگاه مي كردم .

سربازها پريدند توي دز

دز–  فواره –  چهارشنبه سوري –  گل نيلوفر ...

جنگ چيز سختي نبود

اما فنر

                  هي مرا به خود مي پيچاند.

 

                                   پروين آزادي

***********************************

مستعمره :

 

به من نگاه كن

كه لاشه اي از خون به دندان كشيده ام

به من

كه سرشارم از فساد چشمهاي جهان

وگلويم تنها چيزي است كه به فرمانم است

قد كشيده ام زير هجوم سايه هاي ممتد اين فصل بي شكوه

وپاهايم – اين ريشه هاي خشك –

در گرده ي زمين فرو رفته اند.

 

زمين ، آه زمين ...

اين تاول چركين

اين ياغي آلوده ، اين جايگاه هيچ هاي عريان

به نفس نفس افتاده است

وسلولهايش

هركدام زخمي عميق اند ...

به عمق تحرك گلوله

 

به من نگاه كن

شبيه يك صندلي چرخدار

هر مسيري را مستعمره مي شوم

وجز خشم چيزي به پيكرم بخشيده نمي شود

قدم كه بر مي دارم

زخمي كاشته مي شود

قدم كه بر مي دارم

دندانهايم به رقص تن مي دهند

وزمستان

شريانهاي پوسيده ام را سليس تر مي جود.

 

بهار چابوك ( با اجازه ي شاعر با اندكي تلخيص )

*******************************************

كهنه روز –  نوروز :

 

روزهاي جوان

به سيزده نيامده

كهنه مي شود

اين ساده ترين گفتگوست

سيزده قدم كه بگذرد از عمر هر بهار

خيز نمي برد ديگر

ليلاي لبخند قرنها

مه تازگي كند

-         ولحظه اي با گيسهاي  بلند سبزش

شعر تازه اي ببافد

براي زلفهاي پريشان ريخته بر شانه هاي سپيد

شبنامه هاي تو

مهربان

پايان محنت مجهول زندگي است

 

                        محمد شريفي

********************************

 

يلدا

 

یلدا: که شاعر از نفس افتاد واشک ریخت

یلدا: که عشق آمد ودر قصه ریشه زد

یلدا دراز بود که گیسم سفید شد

روی درِاتاق تو قفل همیشه زد

 

روی در ِ اتاق تو خورشید مرده بود

در وانمی شد از غم وشادی به هرز رفت

مردی هزار بار، زمستان به خانه برد

از حد ّ خود گذشت ، وآن سوی مرز رفت

 

آن سوي مرز، قصه ي يلدا جنون ِ تو  

آن سوی مرز، مبهم ِ یلدا عمیق وسرد

این سوی شب هجوم ِ تمام نگفته ها 

آن سوی صبح ، اسکلتی مانده شکل ِ مرد 

 

یلدا بگو که سینه ات اکنون گشاده است

یلدا بخوان که امشبت از غم گریز نیست

یلدا برای شاعر اندوه هیچ شب  

قدر تو وسکوت غریبت عزیز نیست

 

با آفتاب ِ صبح ِ تو همراز نیستم

آغوش واکن آتش اندوه در من است

امشب تمام شاعریم را پناه ده

غم پیش هرکه هست ولی پاکدامن است 

مرتضي پارسا

نوشته شده توسط مرتضی در 3:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم آذر 1387

از دوستت دارم ...

با همه ی احساس ِ ناب ... تقدیم به تو که می خوانی :

 

از دوستت دارم بگو، از دوستت : من           از رگ رگ ِ پنهان ِ زیر پوستت : من

از آسمان ِ بر زمین افتاده ات : عشق         آرامش ِ از بطن ِ توفا ن زاده ات  : عشق

از دوستت دارم کلامی ساده تر؟! نه ...             شعر روانی بر زبان آماده تر ؟! نه

من باتو درد ورنج از یک قِسم دارم                  چندین نفرهستم ولی یک اسم دارم

روح جنون در جسم من گل کرد کولی              قلبم چه عشقی را تحمل کرد کولی!

بی کس شدم اما نفهمیدم غمم را                             عمق فجیع زخمهای مبهمم را

از نو پس از یک عمر حس کردم یتیمم                       تا آمدم لب واکنم دیدم یتیمم

اشکم به جوش آمد، لطیف ِ گونه ام را                    دستی نوازش کرد فهمیدم یتیمم

من دوستت دارم ، چه توجیهی بیارم ؟!           تو دوستم داری چه توجیهی بیاری ؟!

احساس کن بعد از زمستان باز داری           یک شاخه ی گل توی گلدان می گذاری

شبها چرا اینقدر تا خوابت بگیرد                هی گرگ جای گوسفندان می شماری ؟!

هی فکر دنیا را نکن کولی ، تو باید                 بر تشنگی های خودت باران بباری

کاری بکن هرچیز می خواهی بیاید                          نه بدبیاری بدبیاری بدبیاری

کاری بکن ذوب تو باشد سرنوشتت                باهرچه هستی باش ، با زیبا وزشتت

کولی شدن زیباترین تقدیر من بود                تو بی گناهی عشق من تقصیر من بود

از دوستت دارم بگو، از دوستت : من            از رگ رگ ِ پنهان ِ زیر پوستت : من

نوشته شده توسط مرتضی در 9:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •