یکشنبه چهاردهم تیر 1388
حضرت علی ( ع )
سلام
دلم براي نقدايي كه روي وبلاگاي مرتبط با خودم مي ذاشتم خيلي تنگ شده ولي
دسترسي اندك من به شبكه متأسفانه به تعامل ادبي كه با دوستان ديده ونديده داشتم
لطمه زده .
سعی می کنم از این به بعد آخر هفته حتما بیام کافی نت.
اما حرفاي جديدي اگه داشته باشم اينا هستن:
- با جلسات ادبي سر وكار ندارم ونقدهايي كه انجام مي دم تلفني وحضوري هستن
- جلسه ي خونگي كه هم در اهواز وهم در شاهين شهر داشتم شكل منظم گرفته و
شاهين شهر ، اولين جمعه ي هرماه درساعت پنج عصر ! برگزار ميشه وجاتون خالی
که از فضايي كه جو غالب اونو شعرهاي خوب ونقدهاي صريح وصفا وصميميت
تشکیل میده استفاده کنین وحیف که عکسا رو نتونستم بالا بذارم.
حاضران این جلسه :
خانمها :
نصرت بيرم وند ، مريم جامي ، بهاره ضيايي وشيرين قاصد
آقايان:
مسعود اسماعيلي ، مرتضي پارسا ، مهدي جهاندار ، ايرج رك رك ،
امير سنجوري ، عباس شاهزيدي ( خروش اصفهاني ) ، سيروس شجاعي فر
( منشط اهوازي ) قاسم صرافان ، نادر قاصد و عباس كيقبادي
- درکاشان هم از عنایت استاد صائم كاشاني واهالي انجمن سخن وهم
محسن سلطاني وجلسه ي خصوصي كه توي خونه اش به خاطر من ترتيب داد
بهره مند شدیم ... متشکرم .
- مجموعه هاي دوم وسوم سروده هاي من در راه هستن واگه مشكي در مجوز پيش
نياد بايد در ماههاي آينده به دست شما برسن .
اما شعر :
مولا عزیز ! روح تمام نوشته هام
از بیکران عشق به چشمانتان سلام
قلبم شبیه چشم شما صاف و روشن است
در سایه سار لطف تو ایام هم به کام
در یک بهار سبز در آغاز فصل ها
غوغای عطر توست نوازشگر مشام
این اشکها مال تو هستند بی دریغ
دریا ز مهر توست که مانده علی الدوام
من عاشقانه تشنه دیدار می شوم
بی هیچ بال، راهی پرواز،بی کلام
آه ای عزیز! دست تمنای ما بگیر
مولا شکوفه کن به تنِ خیس دستهام
من با خیال وصل تو قانع نمی شوم
دل داده ام که فصل جدایی ، شود تمام
بهنوش اسعدی تقدیم به مولا علی(ع)
دستم به تو نمي رسد
وقتي
ابرها به آسمان فيصله مي دهند .
ديگر دست من به دامن تو
دامن تو به آسمان ،
ديگر هيچ چيز به هيچكس نمي آيد
بگذار اين بار بيايد
من به تو ... !
ليلا قنبري
جاده هاي عشق را مي گريزي از خودت
گريه كن كه خاطرات را بريزي از خودت
در خودت نشسته اي چله چله خسته اي
ظلم كرد هركه گفت برنخيزي از خودت
حس پاكي از تو رفت حس اينكه بعد از اين
حس كني كه لحظه هات را تميزي از خودت
تو براي بد شدن حيف بودي اي رفيق
من خود ِ تو بوده ام مانده چيزي از خودت ؟!
مرتضي پارسا

