از آخرين كارام والبته شطحیاتم :
دهكده
كنار دهكده با نهر هم قدم شده ام
وپا به پاي ني وناله ام قلم شده ام
كنار دهكده با عشق ِپاك تر از آب
واز دوباره چه شرمنده ي زنم شده ام
كنار دهكده موجي شبيه خاطره هاست
ومن كه باور تشبيهي از بلم شده ام
كناره هاي تو ولنگر و ... من انگاري
كه غفلتا ً بله ...از خود پياده هم شده ام
وناگزير ترين ماجراي من جاده است
منم همان كه به اين جاده متهم شده ام
سكوت ِ اسكله آواز زندگي است مگر؟
كه آفرينش ِ موجودي از عدم شده ام
كنار اسكله يك عمر مردي افتاده است
به دستگيري اين شبه سايه خم شده ام
چه بد شد آه ... خودم را به جا نياوردم
زيادي آمده ام! از شماره كم شده ام!
من ايستاده ام اينجا علاقه مند ِ كسي
علامتي كه براي كسي علم شده ام
براي من همه جا عشق، بوي غم دارد
من عاشقانه ولي سينه چاك ِ غم شده ام
رسيده ام به تو اكنون ، زياد راه نبود
براي من كه دگر با تو هم قسم شده ام
تومي رسي ... ومن اين را به فال نيك ... ولي
درست ، حالت تلخي كه مي شوم شده ام
كه فكرمي كنم ا ندازه ي دلم نشدي
كه از دوباره براي دلت ستم شده ام
به دل نگير من آواز تلخ وشيرينم
پر از تو و خودم و رنج ِ زير وبم شده ام
من از دل ِ غزل امشب برآمدم اما
به دل نگير تو ... هرچند لاجرم شده ام
زمستان85
سوسك
بگذار تا شبيه خودت گفتگو كنم
بايد تورا بگيرم وبي آبرو كنم
من چشم وگوش بسته ام اي كاش دست كم
با پنجه ام گلوي تو را جستجو كنم
اي روزگار! بچگي م را به من بده
تاحسرت بزرگ تري آرزو كنم
از ميله هاي روبرويم رد شو تا تورا
با چهره هاي هر شبه ات روبرو كنم
اين بچه سوسك ها همه هستند تا مگر
با گرمي شكنجه ي اين بند، خوكنم
هرشب چروك تر شدم وسوختم كه باز
عشق وسكوت وفريادي با اتو كنم
با دست هاي زبر وسبك ناز مي شوم
تا اسب زخمي غزلم را قشو كنم
شاعر! به دل نگير وبيا بوي گند را
فرياد كن كه صوت تو را خوب ، بو كنم
« در ساق هاي خسته ي يك سوسك مي خزم
تا خواب هاب بچگي ات را رفو كنم »
بچه! كه شعر هاي تو آلودگي توست
رخصت بده كه مغز تو را شستشو كنم
بچه! بخواب وعصمت اين چهره را بجنگ
تا نكته نكته شرح تو را مو به مو كنم
بچه! بخواب تا غزلت مست ترشود
تا من به قول حافظ مي در سبو كنم
مرتضي پارسا - بهار 86 - شهادت امام رضا - تقديم به آزادگان
با وامي از سيد حميد سهرابي
مثلث
مقاله اي پيرامون شعرو چگونگي پذيرش آن .قسمت اول ( اين مقاله قصد ارائه ي تعريف جامع ومانعي از عناصر شعري ندارد)
شعر خصوصا ً شعر فارسي از پيچيده ترين هنرهاست.چرافارسي ؟ چون چون بدون شك ايهامات ،تداعيات وانواع جناس واستعارات نغزي كه در زبان فارسي هست - با آن تكامل ووسعت زبان - در هيچ زبان ديگري يافت نمي شود.
بهترين اشعار دنيا ازدير باز فارسي وعربي بوده اند.قله ي شعر دنيا به فارس تعلق دارد وشايد بتوان گفت به مسلمان. چراي آنرا از دانشمندان ژنتيك بپرسيد.چرا ؟... به همان دليل كه طراحي ومعماري به اروپا وعلي الخصول ايتاليا... ادبيات داستاني به اروپا... جوانمردي وعرفان به شرق ... وخيلي مثالهاي ديگر . غرض اينكه برخي از اقوام در برخي مسائل تبحر ومعروفيت تاريخي دارند. اگر ازقوم ديگري
شعر خوب چه شعري است؟ در چه صورت مي گوييم : فلان متن شعر است؟جواب را بگذار وبگذر...
بهتر است بپرسيم از كجا مي فهميم فلان متن شعر نيست؟چرا كه تعاريف بسيار متنوع والبته متفاتي از صاحب نامان اين هنر ارائه شده است.بنده شخصا ً توازن ، تخيل وتقافي را از الزامات غير قابل چشم پوشي شعر مي دانم.حالا در ذهن خود يك شعر به معناي واقعي را فرض كنيد.... چنين شعري يك مثلث متساوي الاضلاع است.اضلاع آن بدون تقدم وتاخرفرضي عبارتند از : مضمون ،تخيل و زبان. ريشه ي تمام اختلافات انتقادي در جمله ي قبلي من است.اينكه برخي قويا ً معتقدند شعريت يك اثر به ميزان تخيل آن بستگي دارد... عده اي ديگر را هوادار مضمون مي بينيم وعده اي اصالت اثر واهميت شماره ي يك را به زبان مي دهند.بدون در نظر گرفتن نقد شعر واصول آن ، به راستي چرا وقتي بعضا ً بيتي را
مي شنويم مشعوف مي شويم ولي بغل دستي ما همان بيت را ضعيف مي داند؟كدام يك از ما در اشتباه است ؟چرا؟جواب اين است: هركدام از ما بدون نقشه ي قبلي ، يك فرايند فوري در مغزمان انجام مي
شود به اين شكل كه: به مضمون ، تخيل وزبان نمره مي دهيم ... نمره را در ضريب آن ضرب مي كنيم ومجموع اين سه نمره مي شود نمره اي كه ما به شعر مي دهيم .اين نمره با واكنشهايي از قبيل: احسنت ، عالي بود ، چرت وپرت بود يا خيلي جالب نبود نمود دارد. در حالي كه ما داوران فرضي ضرايب يكساني را براي خود قرار داد نكرده ايم. در ورزش ودر مسابقات علمي يا آزمايشات تجربي ، چنين نيست وملاكهابا عدد قرار داد شده هستند، پس مي توان نمره ي مشخص داد.نمونه ي بارز اين فرايند در انتخاب خودروهاي مورد آزمايش تستر هاي مشهور وانتخاب يك خودرو است. واضح است اگر معيار ها را زيبايي قدرت وايمني خودرو ... با ضرايب مساوي در نظر بگيريم، انتخاب سر راستي داريم.حالا اگر شما مشتري اي باشيد كه به زيبايي خودرو اهميت بيشتري بدهيد .... پر واضح است كه انتخاب شما منطبق بر انتخاب آقايان آزمايشگر نخواهد بود.معمولا ً دوستان ِ فرا واقعيت گرا يا همانسورآليست، تخيل را با هيچ چيز عوض نمي كنند، دوستان ِ شكل گرا يا فرماليست ، زبان را مي پرستند .برخي ديگر هم مضمون گرا هستند.به همين خاطر مواجه ايم باپذيرش يا عدم پذيرش شاعراني قوي يا ضعيف از جشنواره هاي مختلف. مسابقات هنري ملاك كاملا ً مشخصي براي تعيين سطح كار ندارند.چون ملاك دقيقي براي عيار يك اثر نيست وهيچگاه به وجود نخواهد آمد.اگر اين امر ممكن بود مطمئنا ًتا
. همانگونه كه نمي توان اين تلذذ را معكوس كرد سرايش را نيز نبايد معكوس كرد.
يعني شعر را نبايد بر مبناي اصول انتقادي خود آگاه به وجود آورد .بلكه با پشتوانه ي مطالعاتي ويك سري بايد ها ونبايد هاي كلي ، بهتراست ذوق را رها گذاشت وسرايش را بصورت يك تخليه حس ... يا در برخي مواقع بصورت يك عامل قوي براي ايجاد حس وخروشاندن مخاطب ، به كار بست.هيچ شاعر مشهوري در موقع خلق اثر وقعي به بايد ها ونبايد هاي منتقد نمي نهد.بلكه به هويت واصالت اثر وعيار هنري آن فكر مي كند .هرچند به اصول انتقادي نيزبي توجه نيست.اي شاعران جوان!باهنر نمي توان فرموله ومكانيزه ومنطق دو دو تا چارتا بخورد كرد. شعر فرزند ومخلوق قريحه است ونه فرزند اصول
انتقادي .اصول انتقادي را بر مبناي فاخر ترين اشعار بنا مي كنند ونه به عكس.به اين سوال پاسخ دهيدتا تكليف شما با هركدام ازعناصر سه گانه ي شعر معلوم شود: فرض كنيد يك نفر محكم با چكش به
بازوي شما بكوبد.... يا با كارد ميوه خوري بازوي شما را بدرد.... يا با آهن سرخ بازوي شما بسوزاند.... در كدام حالت بيشتر دردتان مي آيد؟اگراز من بپرسندپاسخ معيني ندارم.بستگي به شرايط بدني ام دارد.سوال بعد: در فرض اول چند تا دردتان مي آيد؟بازهم نمي شود گفت... خوب ... در اينجا بحث از حس درد است ودر هنر ببيشتر حس تلذذ مطرح است. ويا درد روحي .... وعينا ً مي توان اين مثال را زد.براي آشنايي بيشتر با عناصر سه گانه ي شعر ، ابيات زيباي زير را بخوانيد :
شادمان چه نمازند؟ وضو باطل بود آب اين رود همان از ده ِ بالا گل بود محمد كاظم كاظمي
حتي اگر نباشي مي آفرينمت چونان كه التهاب بيابان سراب را قيصر امين پور
دو چشم داشت دو سبز آبي ِ بلا تكليف كه بر دوراهي دريا چمن مردد بود حسين منزوي
الف - مضمون:
بدون شك در بيت نخست ، اين معناي سالم وپيام شعر است كه بيشتر از تخيل وزبان فضاي ذهن مارا اشغال مي كند.كه دراصطلاح از آن به مضمون ياد مي كنيم.اين بدان معنا نيست كه بيت ، فاقد تخيل يا زبان قدرتمند است،خير .مضمون يقه ي ما را محكم تر گرفته است تا آن دو .مضمون رسالت شاعراست وهمان اكسيري است كه شاعررا در طول قرنها ماندگار مي كند.حرف حساب شعر است وپيام آن .... محتوا ودرونمايه وهمان چيزي كه اگر زيور آلات شعر را كه تخيل وزبان هستند از آن بگيريم ، يا اينكه بخواهيم مطلب آن بيت را به نثر ساده بنويسيم، خودش تك و تنها باقي مي ماند تا زحمت جذب مخاطب را به دوش كشد .نمونه ي بارز اين امر را در ترجمه ي اشعار خارجي مي بينيم.
لوركا ، قباني ، بيكل وديگران را بيشتر به اين مي شناسيم كه: چه مي گويند؟... اين يعني مضمون ... وكمتر مي دانيم كه: چگونه مي گويند؟چون هم زبان ِ با آنان نيستيم.مضمون، چهره ي واقعي عروس شعر است، پس از صبحي كه از خواب برخواسته وصورت شسته است، ديگر آرايش ها وحتي گريم هاي شب گذشته را با خود ندارد ،خلقت اصلي زيبا يا نازيباي خود را به توي مخاطب نشان مي دهد وهمچنين روح وشخصيت مولفش را.بسيارند شاعراني كه مضمون زشت يا نهايتا ً عادي ونه فوق العاده ي خود را بيت بيت از كارگاه ميزامپلي عبور مي دهند وحتي چهره ي شخصي وطبيعي خود را نيز مي آرايند تا
خوب ؟!...و بسيارند اساتيدي كه اين بيت را به جرم كمبود تخيل در حد نظم بدانند ونه شعر . شما چطور ؟ با ماندگاري آن چه مي كنيد؟ آيا ماندگاري نيز ملاك شعريت است؟يعني اينكه تاليف ماندگار حتما ً شعر بوده است ويا هر شعري حتما ً ماندگار مي شود؟ راز ماندگاري چيست؟ نمي توانيم پاسخ قطعي بدهيم ولي آنچه مسلم است اين است كه به عنوان يك شاعر بايد حتما ً به پاسخ اين سوالات فكر كنيم.
ب – تخيل: حتي اگر نباشي مي آفرينمت چونان كه التهاب بيابان سراب را قيصر امين پور
فرايند خلق تصوير ووقايع است با استفاده از كلماتي كه در بيت داريد.تذكر مهم اينكه عناصر سه گانه ي شعر ، تداخل شديدي باهم دارند.
ج – زبان: دو چشم داشت دو سبز آبي ِ بلا تكليف كه بر دوراهي دريا چمن مردد بود حسين منزوي
بيت منزوي هم هرسه ركن شعر را دارد ولي آنچه شما را ميخكوب مي كندتقابل وعكس وطرد كلمات است. كلمات شما را مثل توپ به هم پاس مي دهند.ديگر اينكه هر كلمه بار معنايي خود را به علاوه ي يك تداعي ديگر وايهام تناسب دارد.سلاست وشيوايي ، سادگي واستحكام جمله فوق العاده است.زبان .... زبان. نوع گويش وكلماتي كه با هدف سلاست وملاحت وشيوايي براي يك مضمون به كار مي بريم.
: چشمش سبز آبي بود واينكه مردد بود.
شادمان چه نمازند؟ وضو باطل بود آب اين رود همان از ده ِ بالا گل بود محمد كاظم كاظمي
حتي اگر نباشي مي آفرينمت چونان كه التهاب بيابان سراب را قيصر امين پور
دو چشم داشت دو سبز آبي ِ بلا تكليف كه بر دوراهي دريا چمن مردد بود حسين منزوي
اين عصاره ي حرفم است: سرايندگان اين ابيات هر سه مي دانند دارند چه مي گويند. ... شعر مي گويند و آنها سوار معنا هستندوافسار كلمه را مي كشند به هر سو كه بخواهند واوج اين حركت را معمولا ً در غزليات حافظ وسعدي مي بينيم. اين نيست كه چيزي با توجه به تناسب لغات با همديگر ببافند وپس از آن ، در آن دنبال استخراج معني بگردند.اگربخواهيد فقط يكي را از بركنيد ، كدام را انتخاب مي كنيد؟مثل سه گلي هستند كه هركدام بوي خود را دارندوانتخاب احتمالي شما به اين بستگي دارد كه شخص شما اصالت وعيار شعر را ... در واقع تلذذ از شعر را بيشتر به خاطر مضمون برتربدانيد ؟
اين بيت را برسي كنيد: گر از تو يك سر مو سر كشد دل ِ حافظ بگير ودر خم زلفت به پيچ وتاب انداز !
مرتضي پارسا.... بهار 85 (پايان قسمت اول)
