پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
اين پست با اهوازيها ...
رنگ چشمهاي تو خوب يادم نيست
انگار شبيه همين آسمان گرفته بود
كه براي يك پرنده هم
جاي كوچكي است.
***
صليب خيال تو
مترسكي شد
همين نزديكي ها
بي آنكه پرنده اي را بترساند
حواسم را پراند !
ليلا قنبري
-------------------------------------------------------
من بوي پيراهنت را
با هزار اطلسي عوض نكرده ام
دستت اگر رسيد
چشم ِ سپيد را
سويي دوباره ببخش
داوود زهيري
-------------------------------------------------------
وزيد باد و به هم ريخت ذهن شاعررا وبست پنجره ي خانه ي مجاور را
دوباره ابر براي تو دل به دريا زد وچشمهاي خيابان گريست عابر را
قطار رد شد ولاي خطوط گم كردند پس از پياده شدن ريلها مسافر را
من وتو باز گرفتار حرف ربط شديم وفعلها كه زدودند اين ضماير را
همينكه پنجره ام رو به خانه ات باشد بكش به ميل خودت باقي مناظر را
چراغ ماه در اندوه قهوه اش حل شد گذشت موج شب و جا گذاشت شاعر را
كامران عاليان
----------------------------------------------------------
دلپذير ِ دلپذير مي شوي موقعي كه سختگير مي شوي
موقعي كه عقل مي كني ولي پيش عشق ناگزيرمي شوي
من گرسنه ي تو مي شوم ، تو از دست من دوباره سير مي شوي
مي گريزي از مقابلم ولي توي شعرهام اسير مي شوي
در ترانه ها به اسم خاص يا اسم رمز ِ « تو » ضمير مي شوي
طفره می روم تلاش می کنم اجتناب ناپذیر می شوی
بين اينهمه براي قتل من تو مناسبي ، اجير مي شوي !
تو خبر ترين زن ِ زمانه اي مي كشي و دستگير مي شوي
جوّ ِ روزنامه ها به نفع توست آنقدَر كه سردبير مي شوي
شب سياه مي شود تو مثل ماه باوقار وبي نظير مي شوي
خواب ديده ام تو را كه عاقبت تكدرخت اين كوير مي شوي
مرتضي پارسا

