جمعه سی ام مرداد 1388
سهراب
يك سال پيش در چنين ايامي – سالگرد تولدم – كتابي به من هديه شد، كه حاوي
ناگفته ها وگزين گويه هاي سهراب سپهري بود از ميان نامه ها ودستنوشته هايش .
( برهنه با زمين ، تآليف ايليا ديانوش )
راستي اينها نظرات سهراب هستند نه لزوما ً نظرات مرتضي !
اما همگي اين یازده مطلبي كه از كتاب دستچين كردم قابل تآمل اند :
اول - گاه ، زيبايي چنان به ما نزديك مي شود كه از تار وپود هستي نيز مي گذرد
ودر ما سرازيرمي شود. بايد چنين باشد. سالها پيش در بيابانهاي شهر خودمان زير
درختي ايستاده بودم ، ناگهان خدا چنان نزديك آمد كه من قدري به عقب رفتم.
مردمان پيوسته چنين اند، تماشاي بي واسطه را تاب نمي آورند. تنها به نيمرخ
اشيا چشم دارند.
دوم - ضربه اگر بيدار كند ، هميشه رواست . خشونت چاشني پرورش نيست ،
عنصر سازنده ي آن است.
سوم - من خوش نيستم ، اما سالم هستم وكار مي كنم .
چهارم - با زنان راحت تر مي توان سخن گفت و كنار آمد . آنها كم توقع هستند وخوب
گوش مي كنند.
پنجم - من از شب آكنده شده ام ، بر بلندي شب ايستاده ام وگاه ِ فرياد زدن است.
فرياد زدن ، خاموش شدن وگريستن.
ششم - در جامعه ي پريشان ونايگانه ، هنرمند به ( تكه ها ) مي پردازد.
هفتم - در خانه آرام نداشتم از هرچه درخت بود بالا مي رفتم . از پشت بام مي پريدم پايين.
مادرم پيش بيني مي كرد كه من لاغر خواهم ماند من هم ماندم.
هشتم - من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم . راستش را بخواهيد حتي براي
كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم . وقتي ميان مزرعه راه مي رفتم سعي مي كردم پا روي
ملخها نگذارم .اگر محصول را مي خوردند پيدا بود كه گرسنه اند . منطق من ساده
وهموار بود. روزها در آبادي زير يك درخت درازمي كشيدم وپرواز ملخها را در هوا
دنبال مي كردم . اداره ي كشاورزي مزد مرا مي پرداخت.
نهم - روي پاكت بنويس : ( دنيا سهراب سپهري ) نامه به دست من مي رسد .
دهم - من كارم مرتب بود چون مرتب بار آمده بودم . پريشاني مرا مي ترساند
وهنوز هم مي ترساند . من نظم را از كف نمي دادم.
یازدهم - ايران مادرهاي خوب دارد وغذاهاي خوشمزه وروشنفكران بد ودشتهاي دلپذير .
شعرها را بدون نظر رها نكنيد :
ز خون سرخ غزل محتوای من پر شد همینکه نام شما در صدای من پر شد
فقط نگــــاه تــو قلب مرا دگرگــون کرد و بــوی پیرهنت در هوای من پــر شد
بهنوش اسعدی - تهران
يك خوشه گندم در نگاه دشت پيدا نيست يك جرعه عشق ناب در چشمان دريا نيست
در درس اول خوانده بودم آب بابا را در درس آخر حرفي از نان ، آب ، بابا نيست
دارا تمام باغ را سهم خودش دانست حتي اناري لك زده در دست سارا نيست
بابا و آب وداس واسب و باد وباران را فهميده ام ، حالا كه نان در سفره ي ما نيست
چوپان دوباره مي زند فرياد ِ گرگ آمد در اين حوالي رد پاي گرگ اما نيست
باران كتاب عشق ما را خيس كرد اما تصميم من تصميم تو تصميم كبري نيست
آن مرد با اسب غبار آلود مي آيد خورشيد پشت ابرهاي تيره پيدا نيست
رحمت اله رعيت ( رحمت ) كاشان
تقويم را براي ابد جا گذاشتم در وسعت حقير دلم پا گذاشتم
وارد شدم وغير خودم هيچكس نبود در را به احتمال كسي واگذاشتم
دستي دراز كردم وامضاي خويش را در آسمان به جاي ثريا گذاشتم
برگشتم ، آسمان چهارم شلوغ بود يك شاخه گل براي مسيحا گذاشتم
پايينتر آمدم و زمين ناپديد شد وقتي دوباره گام به دنيا گذاشتم
مرتضي پارسا
